ققنوس آزادی
شب
بر بامِ کابل چادرِ سیاهش را کشیده است
و ماه
پشتِ دیوارهای بلندِ فرمان
بیاجازه روشن نمیشود
ای قلم،
از زخمِ جوهرت بنویس
از سرزمینی
که بهشتِ آزادیاش را
در بازارِ تعصب
به سکههای زنگزده فروختند
در این خاک
«میهن»
نامیست تبعیدی
و «ترس»
قانونِ هر صبح
دموکراسی
آن پرندۀ بهاری
که بیصدا آمد
پایش که به برفِ جهل رسید
پرهایش ریخت
و در شیارهای سرما
یخ زد
اکنون
بهجای قانون
شلاق میروید
و بهجای مدرسه
دیوار بلندتر میشود
ای دخترانِ روشنی!
که خورشید را
از پلکهایتان ربودند
و رؤیا را
زیرِ چادرهای تیره دفن کردند
نامهایتان را
از تختهها تراشیدند
صدایتان را
از کوچهها
به شما گفتند
راه نرو
نخند
نخوان
به پاهایتان
اجازه ندادند
قله را لمس کند
به دستانتان
بخشنامه زدند
که فردا ممنوع است
ای کتابهای خاموش!
ای قلمهای لببریده!
ای زنگِ تفریحی
که هرگز نواخته نشد
خانهها
قفس شدند
و قفس
خانه
آواز
در گلو
شکست
مبادا
هوا آلوده شود
به بودنِ زن
و آنان
که نام خود را قدرت گذاشتند
زیبایی را
کافر خواندند
رنگ را
جرم
موزهها را بستند
تا حافظه بمیرد
کتابها را سوزاندند
تا سؤال نمانَد
زنان را حبس کردند
تا ضعفِ خویش را
مقدس جلوه دهند
اما
ایست!
این خاک
به خاموشی عادت ندارد
در هر دلِ زن افغان
ذرّهای آتش
پنهان است
اگر امروز
در پستوها نفس میکشد
فردا
جنگل خواهد شد
دیوار
تا ابد
دیوار نمیماند
شب
حافظۀ کوتاهی دارد
و از دلِ همین خاکسترها
با بالهایی از زخم و امید
ققنوسِ آزادی
برخواهد خاست
نه تکصدا
بلکه
با آوازِ درهمتنیدۀ
تمامِ قومها
تمامِ زنها
تمامِ رؤیاهای
بهتعویقافتاده
و آن روز
آسمان
دیگر
اجازۀ پرواز
نمیخواهد
نویسنده: م.محمدی
