انفجار امروز و ترور آینده

 

افغانستان سرزمینی است که در طول تاریخ خود بارها شاهد تاخت‌وتاز بیگانگان و جنگ‌های خونین داخلی بوده است، اما آنچه در چهار دههٔ اخیر بر این سرزمین گذشته، چنان ابعاد گسترده و ویرانگری داشته که نه‌تنها زندگی نسل‌های کنونی را به آتش کشیده بلکه آیندهٔ نسل‌های بعدی را نیز در معرض نابودی قرار داده است. در میان تمام گروه‌ها و جریان‌هایی که طی این سال‌ها بر پیکر رنجور افغانستان ضربه وارد کرده‌اند، طالبان جایگاهی ویژه و هراس‌آور دارد؛ گروهی که در ظاهر خود را مدعی دین‌داری و عدالت‌خواهی معرفی می‌کند اما در عمل، یکی از تاریک‌ترین اشکال خشونت سازمان‌یافته را به نمایش گذاشته است. طالبان نه‌تنها امروز مردم افغانستان را با جنگ و انتحار می‌کشد، بلکه آینده کشور را نیز با حملات هدفمند به مراکز آموزشی، مدارس و دانشگاه‌ها به قتل می‌رساند. طالبان از دل مدارس دینی در پاکستان و در سایهٔ حمایت‌های پیدا و پنهان سرویس‌های اطلاعاتی خارجی در دههٔ ۱۹۹۰ شکل گرفت. این گروه به سرعت توانست با استفاده از خلأ قدرت پس از خروج نیروهای شوروی و جنگ‌های داخلی مجاهدین، بخش بزرگی از خاک افغانستان را تصرف کند و در سال ۱۹۹۶ کابل را به کنترل خود درآورد. از همان نخستین روزهای حاکمیت، سیاست طالبان روشن بود: حذف هرگونه نشانه‌ای از مدرنیته و دانش، محدود کردن زنان به چهاردیواری خانه، اجرای سخت‌گیرانه و خشن قرائت خود از شریعت، و برچیدن هر آنچه با نگاه بسته و متعصبانه آنان سازگار نبود. در چنین فضایی، مدارس دخترانه بسته شد، آموزش مدرن بی‌ارزش اعلام گردید و تنها چیزی که طالبان آن را «علم» می‌دانستند، آموزش‌های محدود دینی در مدارس سنتی بود.

این نگاه ضد علم و ضد زن، ریشه در ایدئولوژی طالبانی دارد. برای طالبان، هرچه سطح آگاهی جامعه بالاتر برود، نفوذ آنان کمتر می‌شود. جامعه‌ای باسواد و تحصیل‌کرده به‌سادگی نمی‌پذیرد که گروهی با قرائتی بسته از دین، سرنوشت میلیون‌ها نفر را در دست بگیرد و هر نوع مخالفتی را با مرگ پاسخ دهد. از همین رو طالبان از همان ابتدا در برابر آموزش مدرن ایستادند و تلاش کردند با تحمیل جهل و بی‌سوادی، زمینهٔ استمرار سلطهٔ خود را فراهم کنند. طالبان در جریان جنگ با دولت افغانستان و نیروهای بین‌المللی، از تاکتیک‌های گوناگون نظامی و چریکی بهره بردند. حمله‌های مستقیم به پایگاه‌ها و کاروان‌های نظامی، بمب‌های کنار جاده‌ای، گروگان‌گیری و مهم‌تر از همه حملات انتحاری. انتحار به سلاح اصلی طالبان تبدیل شد؛ سلاحی که هم قدرت تخریب بالایی دارد و هم تأثیر روانی عمیقی بر جامعه می‌گذارد. فردی که خود را در میان مردم منفجر می‌کند، نه‌تنها قربانیان مستقیم را از بین می‌برد بلکه با ایجاد رعب و وحشت، روح جامعه را نیز مجروح می‌سازد. طالبان این شیوه را تقدیس کرده و به‌عنوان «راه شهادت» تبلیغ می‌کردند. در مدارس دینی تحت نفوذ آنان، نوجوانان و جوانان با شست‌وشوی مغزی آموزش می‌دیدند که کشته‌شدن در انفجار انتحاری راهی مطمئن به بهشت است. خانواده‌های آنان نیز با وعده‌های مالی و مذهبی فریب داده می‌شدند. اما فاجعه زمانی عمیق‌تر شد که طالبان این تاکتیک وحشتناک را از میدان جنگ به دل مراکز غیرنظامی کشاندند. مدارس، دانشگاه‌ها، بیمارستان‌ها و حتی مراسم عروسی به صحنهٔ خون و آتش بدل شد. هیچ مرزی میان جنگجو و غیرنظامی وجود نداشت و کودکان و زنان بی‌گناه بیشترین قربانیان بودند. در ادبیات بین‌المللی جنگ، حمله به غیرنظامیان همواره محکوم و ممنوع است، به‌ویژه کشتن کودکان و زنان که جنایت جنگی آشکار محسوب می‌شود. اما طالبان با بی‌اعتنایی کامل به این قوانین و هنجارها، همچنان غیرنظامیان را هدف قرار می‌دهند. یکی از ابعاد هولناک سیاست طالبان، تمرکز بر مراکز آموزشی است. مدارس برای این گروه صرفاً ساختمانی نیستند که کودکان در آن درس بخوانند، بلکه نماد دانایی و پیشرفت به شمار می‌روند؛ همان چیزی که طالبان بیش از هر چیز از آن می‌ترسد. در سال‌های اخیر، حمله به مدارس به یک استراتژی حساب‌شده تبدیل شده است. این حملات به‌ویژه در مناطق هزاره‌نشین و شیعه‌نشین غرب کابل شدت یافته است. طالبان با انتخاب این مناطق در واقع دو هدف را دنبال می‌کنند: نخست ایجاد رعب و وحشت در میان اقوامی که بیشترین سرمایه‌گذاری را بر آموزش کرده‌اند، و دوم ارسال پیام تهدیدآمیز به کل جامعه افغانستان مبنی بر اینکه هر تلاشی برای پیشرفت و علم‌آموزی می‌تواند به قیمت جان تمام شود.

حملهٔ خونین به مکتب سیدالشهدا در سال ۲۰۲۱ یکی از تکان‌دهنده‌ترین نمونه‌ها بود. در این حادثه ده‌ها دختر نوجوان در حالی‌که پس از پایان کلاس از مدرسه خارج می‌شدند، در اثر انفجارهای پیاپی جان خود را از دست دادند. تصاویر دلخراش اجساد خون‌آلود دخترکان جوان که تنها گناهشان تلاش برای یادگیری بود، وجدان جهانیان را تکان داد. با این حال طالبان مسئولیت مستقیم آن را نپذیرفتند و مانند همیشه، گروه داعش شاخه خراسان اعلام کرد که این حمله کار آنان بوده است. اما تحلیل‌گران امنیتی بر این باورند که تمایزی میان طالبان و داعش در افغانستان وجود ندارد و این دو گروه، هرچند گاه به ظاهر از هم فاصله می‌گیرند، در عمل دو روی یک سکه‌اند. هر دو با هدف ایجاد وحشت، جلوگیری از رشد آگاهی و تثبیت سیطرهٔ ایدئولوژیک خود، آموزش را هدف قرار می‌دهند. این حملات نه‌تنها جان دانش‌آموزان را می‌گیرد، بلکه آینده یک جامعه را نابود می‌کند. وقتی کودکان از مدرسه محروم شوند یا خانواده‌ها از ترس حملات اجازه ندهند فرزندانشان به مکتب بروند، نسل آینده‌ای که باید مدیران، پزشکان، مهندسان و معلمان این کشور باشند، در نطفه خفه می‌شوند. طالبان به‌خوبی می‌دانند که جامعهٔ آگاه و باسواد، توان ایستادگی در برابر استبداد آنان را دارد. بنابراین به جای جنگیدن تنها با ارتش یا نیروهای سیاسی، مستقیماً به سراغ کودکان و نوجوانان می‌روند تا آیندهٔ افغانستان را پیش از تولد نابود کنند. این سیاست، بعد قومی آشکاری نیز دارد. طالبان بارها مدارس در مناطق هزارهنشین را هدف گرفته‌اند. هزاره‌ها از دیرباز یکی از محروم‌ترین اقوام افغانستان بوده‌اند، اما در عین حال بیشترین توجه را به آموزش نشان داده‌اند. آمارها حاکی است که درصد حضور هزاره‌ها در دانشگاه‌ها به نسبت جمعیتشان بالاست. طالبان این روند را تهدیدی برای هژمونی قومی خود می‌دانند. از دید آنان، اگر این نسل باسواد شود و در ساختار مدیریتی کشور سهم بگیرد، سلطهٔ قومی طالبان به چالش کشیده خواهد شد. از همین رو با حمله به مدارس هزاره‌نشین تلاش می‌کنند ریشهٔ این رشد علمی را بخشکانند.

در چنین شرایطی، افغانستان با یکی از پیچیده‌ترین بحران‌های انسانی روبه‌رو است: ترور آینده. وقتی مدارس بسته شوند، کودکان یا کشته شوند یا از تحصیل باز بمانند، جامعه نه‌تنها امروز خود را از دست می‌دهد بلکه فردا و فرداهایش را نیز. محرومیت آموزشی، چرخهٔ فقر و خشونت را بازتولید می‌کند. کودکان بی‌سواد آسان‌تر جذب گروه‌های افراطی می‌شوند، جوانانی که فرصت شغل و آینده‌ای بهتر ندارند، ناگزیر در دام جنگ و تروریسم می‌افتند. این همان چیزی است که طالبان می‌خواهند: تداوم جنگ و جهل برای تداوم قدرت خود. طالبان همواره کوشیده‌اند چهرهٔ خونین خود را در پس نقاب دین پنهان کنند و اعمالی همچون انتحار و کشتار کودکان را با مفاهیمی چون «جهاد» و «شهادت» توجیه نمایند. اما واقعیت آن است که هیچ‌یک از این اعمال کوچک‌ترین ارتباطی با آموزه‌های اصیل اسلامی ندارد و صرفاً ابزاری است برای فریب ذهن‌های خام و بی‌پناه. طالبان به گونه‌ای حساب‌شده از فقر، بی‌سوادی و ناامیدی جوانان در مناطق محروم سوءاستفاده می‌کنند. نوجوانانی که هیچ چشم‌انداز روشنی از آینده ندارند، در دام وعده‌های دروغین گرفتار می‌شوند و به ابزار مرگ بدل می‌گردند. این چرخه، نه‌تنها قربانیان مستقیم انفجارها را می‌گیرد بلکه خود انتحاری‌ها نیز قربانیان دیگر این بازی مرگ هستند؛ قربانیانی که زندگی و استعدادشان پیش از آنکه شکوفا شود، در مسیری انحرافی نابود می‌شود.

ابعاد فاجعه وقتی عمیق‌تر می‌شود که ببینیم حملات طالبان تنها جسم انسان‌ها را هدف نمی‌گیرد بلکه روح و روان جامعه را نیز زخمی می‌کند. کودکانی که شاهد مرگ همکلاسی‌ها یا اعضای خانواده خود در انفجارها هستند، با ترس و کابوس‌های دائمی بزرگ می‌شوند. زنان و مردانی که عزیزانشان را از دست داده‌اند، سال‌ها با اندوه و اضطراب زندگی می‌کنند. این زخم‌ها نه‌تنها فردی بلکه جمعی است؛ جامعه‌ای که بارها در مراکز آموزشی، بیمارستان‌ها یا خیابان‌ها شاهد خون‌ریزی بوده، به تدریج حس امنیت را از دست می‌دهد. ترس به بخشی از زندگی روزمره بدل می‌شود. والدین هر روز با اضطراب فرزندان خود را به مدرسه می‌فرستند و نمی‌دانند آیا سالم بازخواهند گشت یا نه. این فضای ناامنی دائمی، توان روانی جامعه را می‌فرساید و مانع شکل‌گیری یک حیات عادی می‌شود.

نهادهای بین‌المللی حقوق بشر بارها نسبت به این وضعیت هشدار داده‌اند. سازمان ملل متحد در گزارش‌های متعدد خود حملات طالبان به مراکز آموزشی و غیرنظامیان را به‌عنوان جنایت جنگی و نقض آشکار حقوق بشر محکوم کرده است. یونیسف بارها اعلام کرده که حمله به مدارس، نه‌تنها نقض حقوق کودک است بلکه خیانت به آینده بشریت محسوب می‌شود. با این حال، واکنش‌های جهانی غالباً در حد بیانیه و محکومیت باقی مانده است. قدرت‌های بزرگ و کشورهای منطقه، هر یک بنا به منافع سیاسی خود، گاه در برابر این جنایات سکوت اختیار کرده یا حتی به‌طور غیرمستقیم با طالبان وارد تعامل شده‌اند. این وضعیت موجب شده طالبان احساس مصونیت کنند و بدون ترس از مجازات، به جنایات خود ادامه دهند. از منظر حقوق بین‌الملل، آنچه طالبان انجام می‌دهند مصداق روشن «جنایت علیه بشریت» است. کشتار سیستماتیک غیرنظامیان، حمله به مراکز آموزشی و تلاش برای نابودی یک قوم خاص، همگی در چارچوب تعریف‌شدهٔ این جنایات قرار می‌گیرد. اما مشکل اصلی آن است که افغانستان در وضعیتی به سر می‌برد که دسترسی به عدالت بین‌المللی بسیار دشوار است. دادگاه بین‌المللی کیفری هرچند می‌تواند در اصل به چنین پرونده‌هایی رسیدگی کند، اما پیچیدگی‌های سیاسی، نبود دولت کارآمد در کابل و فقدان ارادهٔ جدی جهانی، مانع پیگیری عملی شده است. همین خلأ عدالت، طالبان را جسورتر کرده است. از سوی دیگر، طالبان در تبلیغات خود همواره تلاش کرده‌اند چهره‌ای مشروع و حتی مردمی از خود نشان دهند. آن‌ها در رسانه‌های خود چنین القا می‌کنند که گویا نمایندهٔ خواست اکثریت مردم افغانستان هستند و تنها در برابر «اشغالگران خارجی» ایستاده‌اند. اما واقعیت این است که بیشترین قربانیان حملات طالبان، خود مردم افغانستان‌اند. آمارها نشان می‌دهد در سال‌های اخیر، بیش از هفتاد درصد تلفات ناشی از جنگ و انفجارها در افغانستان غیرنظامیان بوده‌اند. این نسبت تکان‌دهنده نشان می‌دهد طالبان عملاً با مردم خود در جنگ‌اند، نه با هیچ دشمن خارجی. در سطح اجتماعی، سیاست طالبان پیامدهای ویرانگر متعددی داشته است. نخستین و مهم‌ترین پیامد، عقب‌ماندگی آموزشی است. هزاران کودک در سراسر کشور یا در انفجارها کشته شده‌اند یا از ترس خانواده‌ها از رفتن به مدرسه بازمانده‌اند. بسته‌شدن مدارس دخترانه پس از بازگشت طالبان به قدرت، این بحران را عمیق‌تر کرده است. امروز میلیون‌ها دختر نوجوان از حق ابتدایی آموزش محروم‌اند؛ حقی که در اعلامیه جهانی حقوق بشر و کنوانسیون حقوق کودک به رسمیت شناخته شده است. محرومیت از آموزش، آیندهٔ این نسل و کل کشور را تیره کرده است.

پیامد دیگر، گسترش فقر و مهاجرت است. خانواده‌هایی که فرزندان خود را از دست داده‌اند، در غم و فقر فرو می‌روند. بسیاری از مردم ناچارند برای یافتن امنیت و آینده‌ای بهتر به کشورهای همسایه یا اروپا مهاجرت کنند. این مهاجرت‌های گسترده، هم باعث از هم پاشیدن خانواده‌ها می‌شود و هم سرمایهٔ انسانی افغانستان را تهی می‌کند. جوانان تحصیل‌کرده‌ای که می‌توانستند ستون‌های بازسازی کشور باشند، به دلیل ناامنی و نبود فرصت، راهی دیار غربت می‌شوند. از منظر فرهنگی و روان‌شناختی، طالبان با حملات خود نوعی «عادی‌سازی خشونت» را در جامعه نهادینه کرده‌اند. وقتی کودکی بارها شاهد انفجار و خونریزی باشد، ذهن او به تدریج با خشونت خو می‌گیرد. ارزش جان انسان کاهش می‌یابد و مرگ به بخشی طبیعی از زندگی روزمره بدل می‌شود. این امر نه‌تنها نسل کنونی بلکه نسل‌های بعدی را نیز تهدید می‌کند، چرا که جامعه‌ای که به خشونت عادت کرده باشد، بازسازی صلح و همزیستی در آن بسیار دشوار خواهد بود. در واکنش به این وضعیت، جامعه جهانی مسئولیتی سنگین دارد. اما واقعیت تلخ آن است که سیاست‌های قدرت‌های بزرگ اغلب بر منافع خودشان استوار است نه بر رنج مردم افغانستان. در دو دهه حضور نیروهای بین‌المللی در افغانستان، میلیاردها دلار هزینه شد اما بخش بزرگی از این سرمایه‌ها صرف اهداف نظامی و سیاسی گردید، نه بازسازی زیرساخت‌ها و تقویت آموزش. خروج شتاب‌زدهٔ نیروهای خارجی در سال ۲۰۲۱ نیز نمونهٔ آشکاری از بی‌توجهی به آیندهٔ مردم افغانستان بود؛ خروجی که طالبان را بار دیگر به قدرت رساند و مردم را در برابر آنان بی‌دفاع گذاشت. با این همه، صدای مقاومت مردم افغانستان خاموش نشده است. در گوشه و کنار کشور، معلمان، دانش‌آموزان، فعالان مدنی و خانواده‌ها همچنان بر حق آموزش و زندگی آزادانه پافشاری می‌کنند. هرچند طالبان مدارس دخترانه را بسته‌اند، اما بسیاری از خانواده‌ها در خانه‌ها و مکان‌های مخفی به آموزش فرزندان خود ادامه می‌دهند. این مقاومت خاموش نشان می‌دهد که طالبان هرگز نمی‌توانند روح مردم را شکست دهند. حتی اگر هزاران مدرسه را ببندند، اشتیاق برای دانایی و آزادی از دل جامعه ریشه‌کن نخواهد شد. جهان اگر واقعاً دغدغهٔ حقوق بشر دارد، باید این مقاومت را تقویت کند. کمک‌های بین‌المللی باید به‌گونه‌ای هدایت شود که به جای تقویت ساختارهای طالبان، به دست مردم و نهادهای مدنی برسد. حمایت از آموزش‌های غیررسمی، تأمین امنیت معلمان، و فراهم کردن بورس‌های تحصیلی برای دانشجویان افغان در خارج از کشور، بخشی از اقداماتی است که می‌تواند آیندهٔ افغانستان را از تاریکی مطلق برهاند. در غیر این صورت، طالبان با تداوم سیاست ترور آینده، نسلی را از بین خواهند برد که می‌توانست امید این سرزمین باشد.

با همهٔ زخم‌های عمیقی که بر پیکر افغانستان وارد شده، حقیقت این است که تاریخ نشان داده هیچ قدرتی حتی اگر با خون و باروت بر سر کار آید نمی‌تواند در برابر ارادهٔ مردم برای زندگی، آزادی و دانایی ایستادگی کند. طالبان امروز شاید توانسته باشند با ترس و خشونت بر سرنوشت جامعه سایه بیندازند، اما این سایه پایدار نخواهد بود. نسل‌های تازه‌ای که حتی در تاریک‌ترین شرایط دست از آموختن و مقاومت نمی‌کشند، در آینده‌ای نه‌چندان دور، بنیان این تاریکی را فرو خواهند ریخت. جهان نیز اگر می‌خواهد در برابر آزمونی که تاریخ پیش پایش گذاشته سربلند بیرون بیاید، باید به‌جای بیانیه‌های سرد و دیپلماتیک، در کنار مردم افغانستان بایستد و برای ساختن آینده‌ای امن‌تر و عادلانه‌تر گام‌های عملی بردارد. روزی خواهد رسید که انفجار جای خود را به صدای خندهٔ کودکان در مدارس بدهد و خون‌های ریخته‌شده، بذرهای صلح و همزیستی را برویاند. امید همچنان زنده است و تا زمانی که امید زنده باشد، افغانستان نیز زنده خواهد ماند.

نویسنده: م.محمدی

تازه‌ترین مطالب

مطالب مشابه

افغانستان در فهرست کشورهای پرخطر برای روزنامه‌نگاران؛ نگرانی نهادهای رسانه‌ای از تداوم فشارها

  گزارش تازه سازمان «گزارش‌گران بدون مرز» بار ديگر وضعيت آزادي رسانه‌ها در افغانستان را در کانون توجه نهادهاي...

هشدار سازمان ملل به طالبان؛ ممنوعیت کار زنان، کمک‌های انسانی در افغانستان را فلج می‌کند

سازمان ملل متحد با افزایش نگرانی‌ها نسبت به تداوم بحران انسانی در افغانستان، از حکومت طالبان خواسته است...

از پل سرخ تا هرات

  صبح 8 مارچ سال 2015 بود، از همکارم خواسته بودم برایم چادری برقع بیاورد، دو برقع آورده بود،...

طالبان و آتش تازه در مرز – جنگ پنهان با پاکستان و پیوند خطرناک با گروه‌های تروریستی

در حالی‌که طالبان از «ثبات» و «حاکمیت ملی» سخن می‌گویند، واقعیت میدان‌های نبرد طور دیگری روایت می‌کند. طی...