Home Blog Page 21

یادداشتی بر کتاب «آخرین سپه ‎سالار»، زندگی‌نامه مارشال عبدالرشید دوستم

0

کتاب «آخرین سپه‌سالار» دربارۀ جنگ‌جوی «سیاسی» روستازاده‌ای است که در کودکی، پایش از مکتب گرفته شده و به دانشگاه نیز گام نگذاشته است؛ اما از دوران نوجوانی تا واپسین روزها، همواره تفنگ بر شانه داشته، از کارگری به فرماندهی نظامی و در نهایت به کرسی معاونت ریاست‌جمهوری رسید؛ ولی اکنون در این ماموریت ناتمام خود، با یک «بدنامی» تنزل مقام شده و در سرنوشت نامعلومی به سر می‌برد.

نویسندۀ کتاب «The last warlord» که با عنوان «آخرین سپه‌سالار» در مورد عبدالرشید دوستم، به فارسی دری برگردان شده، مدعی است که «داستان او نه سیاه مطلق است و نه سفید مطلق؛ داستان او خاکستری است» (ص ۱۰). باری، خود مارشال دوستم نیز با معذرت‌خواهی از مردم در قبال کرده‌های خویش گفته بود که در دهه‌‌های متاخر تاریخ کشور، «کبوتران سفید» وجود ندارد. با این وجود، کتاب هرچه ورق زده شود، داستان رنگ عوض می‌کند و «کبوتر سفید» در تلاش «پَرَک‌زدن» می‌‌شود. گویا در این کتاب، با افسانه‌ها، تخیل و صحنه‌هایی از فیلم‌های هالیوودی و بالیوودی مواجهیم. اگر ادعا کنیم که روایت این کتاب «داستان زرد است نه خاکستری» گزافه نیست.

نویسنده کوشیده است تا دوستم را از همان ابتدای زندگی‌اش، یک فرد افسانه‌ای، طغیان‌گر و به‌عنوان کسی معرفی کند که فرمانده و رهبر زاده شده است: «وقتی پانزده‌ساله بود، سه تن از بچه‌های بزرگ‌تر از عبدالرشید بعد از مشاجره با وی در میدان قریه او را غافل‌گیر و با چوب او را لت‌وکوب کردند. او بعد از این حادثه از طریق یار محمد بهترین دوست دوران کودکی‌اش به آنان هشدار داد و سپس به سراغ آن‌ها رفت. او با چوب با همان شدت از هر سه نفر انتقام خود را گرفت. وقتی جنگ و دعوا تمام شد، بدن عبدالرشید از خون خود و حریفانش رنگین شده بود. در این منازعه، تنها دست او آسیب دیده، دندانش تَرک برداشته و چند نقطه بدنش کبود شده بود، اما استخوان‌های دو تن از حریفانش شکسته بود» (صص ۱۲۷-۱۲۸). در این روایت، این‌که عبدالرشید دوستم به چه میزانی شکست‌ناپذیر بوده تا بتواند استخوان‌های سه تن بزرگ‌تر از خود را خرد کند، به نظر می‌رسد که نویسنده در یک فضای رئالیسم جادویی غرق شده است. جالب این‌جاست که این‌گونه داستان‌ها در جای‌جای کتاب ذکر شده و مغلوب شده‌ها هم همه خان‌زاده‌ها معرفی شده‌اند؛ گویا دوستم از آوان کودکی، علیه سیستم طبقاتی اجتماعی بوده و در برابر آن مبارزه می‌کرده است. ولی آن‌گونه که هم‌قریه‌ای‌ها، هم‌دوران‌ها و هم‌سالان دوستم به‌یاد می‌آورند و می‌گویند که او در دوران کودکی خود، دوبار دعوا کرده است؛ یک‌بار با کسی به‌نام «جوره‌بیگ» که حالا به‌نام وکیل نظرخان مشهور است که او با دو تن از بستگان خود یک‌جا شده و سه نفری، عبدالرشید دوستم را «لت» کرده است و یک‌بار دیگر با کسی که مشهور به‌نام «روزبای دیوانه» بوده، دعوا کرده ولی مغلوب شده است. اما در این کتاب، از این افراد به‌عنوان خان‌زاده‌ها معرفی شده که از سوی دوستم «لت‌وکوب» شده‌اند؛ اما حقیقت چیز دیگری است. آن‌ها خان‌زاده‌ها نه، بلکه افراد عادی و تهی‌دست قریه بوده‌اند و نیز در دعوا با دوستم غالب بوده‌اند، نه مغلوب.

داستان غیرواقعی دیگری که در این کتاب ذکر شده، دوستی یار محمد و عبدالرشید از دوران کودکی است. بر اساس این روایت، یار محمد بهترین دوست دوران کودکی عبدالرشید است، به پاس همین دوستی، وقتی او کشته می‌شود، دوستم نام پسر خود را که در همین هنگام تولد شده، یار محمد می‌گذارد. بر اساس روایت این کتاب، زمانی که «عطا در یکی از تحرکات متهورانه خود بر منطقه ترکمن‌نشین آقچه بین مزار شریف و شبرغان علیه شخص دوستم تدارک دیده بودند» (ص ۱۹۲) یار محمد کشته می‌شود. همین زمان پسر دوستم تولد شده و یکی از سربازانش خوش‌خبری تولد پسرش را برایش می‌آورد. دوستم در حالی که اندوهگین مرگ یار محمد و در کنار جسد او است، «چشمان دوست خود را می‌بندد» و  به سرباز خود می‌گوید: «… لطفا پیام محبت مرا به همسرم برسان و بگو که برای پسرت نام انتخاب کرده‌ام.» دوستم مکثی کرد و به چهره دوست دوران کودکی‌اش دوباره نگاهی انداخت: «به او بگو پسر ما باید نام قهرمانی را داشته باشد که امروز جان داد. نام او را باید یار محمد بگذاریم.» (صص ۱۹۴-۱۹۵). این‌که یار محمد، دوست جنرال دوستم بوده درست است، اما دوستی آن‌ها از دوران کودکی، عاری از حقیقت است. دوستم اهل روستای «خواجه‌دوکوه» و یار محمد اهل روستای «تونکه» است؛ این دو روستا از هم‌دیگر حداقل چهل کیلومتر فاصله دارند. هم‌سالان و هم‌قریه‌ای‌های دوستم به‌یاد نمی‌آورند که در آن دوران، کسی به‌نام یار محمد در روستای خواجه دو کوه بوده باشد. اما آن‌ها تایید می‌کنند که یار محمد باشنده تونکه، نه در دوران کودکی، بلکه در سال‌های ۶۱ و یا ۶۲، با هم دوست شده‌اند. اما مساله مهم‌تر در دوستی دوستم و یار محمد، دوران پس از مرگ یار محمد است. یار محمدی که در پهلوی ابر قهرمان کتاب، به یک قهرمان بی‌بدیل معرفی شده، پس از مرگش، خانواده‌اش با چه سرنوشتی مواجه است و چه روزگاری را سپری می‌کنند. یار محمد که تا آخرین دم، برای دوستم فداکاری کرده، اما دوستم در روایت زندگی خود، از خانواده و بازماندگان، حرفی به میان نمی‌آورد.

برایان گلین، نویسنده کتاب اعتراف می‌کند، «افغان‌هایی را که من با آن‌ها گفت‌وگو کرده‌ام، قصه‌گویان فوق‌العاده‌اند، اما کمتر به واقعیت‌هایی اشاره می‌کنند که نویسندگان غربی در جست‌وجوی آن هستند» (ص ۱۰). با این‌ وجود، کتابی را که نوشته، تکرار عین قضیه است. نمونه‌های زیادی نظیر آن‌چه که در بالا ذکر شده، روایت‌های غیرواقعی و عاری از حقیقت و بیشتر افسانه‌ای در این کتاب، آورده شده است. نویسنده با شیوه‌ها و صحنه‌پردازی‌های گوناگون کوشیده که قهرمان داستان، به‌نحوی در تحولات سهم داشته باشد. یکی از این صحنه‌های ساختگی، رویداد انقلاب هفت ثور است. عبدالرشید، جوان برگشته از عسکری، در خانه‌اش رادیو می‌شنود و برای کاکای خود اوضاع سیاسی را تحلیل می‌‌کند «مردم افغانستان، امروز آغاز دوره‌‌ای تازه است. امروز رییس‌جمهور داوود از قدرت ساقط شد!» (ص ۱۴۰). در این‌جا، یا نویسنده برای چاشنی کتاب خود، قهرمان داستانش را دخیل قضیه می‌کند و او را با فهم و آگاه سیاسی، بزرگ نشان می‌دهد و یا هم دوستم هنگام «قصه‌گویی» برای خودشیرینی، قصه‌شنو خود را غافلگیر کرده و خود را آگاه زمان، جا می‌زند. آن‌گونه که هم‌دوره‌های دوستم به‌یاد می‌آورند، آن‌ها در سال‌های ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷ دوران سپری عسکری‌شان بوده و در این زمان، دوستم در جلال‌آباد در فرقه ۴۴۴ کوماندو بوده نه در خواجه‌دوکوه که قصه‌ی سقوط داوود خان را از قول رادیو برای کاکای خود بازگو کند. در آن‌ هنگام، خدمت عسکری در ماه‌های سنبله و میزان شروع و پس از اتمام دوره، در همین ماه‌ها پایان می‌یافته است؛ حال آن‌که بر اساس روایت این کتاب، دوستم به تاریخ هفت ثور بازگوکننده‌ی این قصه در قریه برای کاکای خود است. در این کتاب گفته شده که دوستم در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵، دوران خدمت عسکری خود را سپری کرده؛ ولی این چیزی است که حقیقت ندارد.

جعل روایت و شخصیت‌سازی‌های دروغین در این کتاب کم نیست. برایان گلین ویلیامز، خود را یک استاد سی و پنج‌ساله معرفی می‌کند که در دانشگاه کوچک نیو انگلند، تاریخ درس می‌دهد. او در این‌جا مدعی است که تاریخ مفقودشده‌ی قومیت در جنگ افغانستان را بنویسد «برای من، دیدن دوستم فرصتی برای تحقیق میدانی در باره‌ی تاریخ مفقود شده‌ی قومیت در جنگ افغانستان بود» (ص ۴۲). اما چگونه با جعل روایت، شخصیت‌سازی دروغین، افسانه‌سازی‌ها و اسطوره‌سازی می‌توان «تاریخ مفقود شده» را دوباره پیدا کرد. او مدعی است که برای نوشتن این کتابش، به پانزده ولایت افغانستان سفر کرده و با گفت‌وگو با افراد مختلف و بر اساس تحقیق میدانی، این کتاب را نوشته است. اما داستان‌هایی که چیده شده، جز نتیجه‌ی یک مونولوگ، چیز دیگری نیست. او در خلق چهره‌های خیالی و افسانه‌ای، کم نپرداخته است. یکی از روایت‌های وارونه و تخیلی، در مورد خدیجه، همسر دوستم است. در مورد او نگاشته که وی فرد تحصیل‌کرده‌ای است که پس از اتمام دوران لیسه به دانشگاه بلخ راه یافته است. در صفحه ۱۸۰ کتاب در مورد پدر خدیجه همسر دوستم نوشته: «به دخترش اجازه داده بود که تا پایان دوران تحصیلات لیسه در مکتب، ادامه تحصیل دهد و حتا در برخی از دروس دانشگاه بلخ در مزار شریف هم شرکت کند» (ص ۱۸۲). حال، نویسنده کتاب، با این روایت می‌خواهد چه را ثابت کند؟ در حالی که اهالی خواجه دو کوه و کسانی که خانواده دوستم و خانواده خدیجه همسر او را به‌خوبی می‌شناسند، معتقدند که خدیجه فقط نزد ملای قریه، قاعده بغدادی، قرآن و پنج‌گنج را فرا گرفته و بیشتر از آن سوادی نداشته است؛ روایت سوادآموزی خدیجه در نزد ملای قریه در اول کتاب هم ذکر شده است. در کتاب، این زن، به‌خاطر همین سوادش است که برای دوستم، مشوره‌های سیاسی و نظامی می‌دهد.

این روایت تخیلی، فقط در همین بسنده نکرده، نویسنده برای تقویت داستان خود، مکتبی را از سوی دوستم ایجاد کرده که خدیجه نیز در آن‌جا معلم است «گشایش یک مکتب دخترانه در شبرغان که خدیجه در آن تدریس می‌کرد، جزو بسیاری از پروژه‌هایی است که او در جریان فعالیت به‌عنوان فرمانده در یک ارتش چپی راه‌اندازی کرد» (ص ۱۹۰). اما واقعیت چیز دیگری است، نه خدیجه سواد معلمی داشته و نه این مکتب از سوی دوستم ایجاد شده است. بلکه این مکتب دخترانه به‌نام «مکتب خدیجه» پیش از آن وجود داشته است. این مکتب به‌نام «خدیجه جوزجانی» است که در سال ۱۳۳۹ در شهر شبرغان تاسیس شده است. خدیجه جوزجانی، دختر قاضی ابو رجائی احمد جوزجانی، یکی از زنان مشاهیر تاریخ کشور است که با علم فقه آشنایی داشته و به زبان عربی تکلم می‌کرده و به کتابت آن نیز بلدیت داشته است.

ماجرای قتل خدیجه، همسر دوستم، روایت وارونه‌ی دیگری است که برای تبرئه دوستم و جعل واقعیت در کتاب آورده شده است. «خدیجه موقع پاک‌کردن یخچالی که دوستم برایش از اوزبیکستان آورده بود، احساس کرد چیزی پشت آن است. او وقتی دقت کرد، یکی از تفنگ‌هایی را دید که شوهرش در خانه برای محافظت از خانواده پنهان کرده بود… وقتی خدیجه می‌خواسته اسلحه را بیرون بیاورد، سیم یخچال، باعث کشیده شدن ماشه شده و باعث شلیک ناخواسته و پیاپی شده بود؛ خدیجه سعی کرده بود، خود را کنار بکشد، اما گلوله‌هایی به سینه‌اش اصابت کرده بود» (ص ۲۳۰). آن‌گونه که دوستان قدیم دوستم می‌گویند، قتل خدیجه زمانی صورت گرفته که دوستم در ساختمان‌های تصدی نفت و گاز، زندگی می‌کرد و اصل قضیه هم بر سر یک زن دیگر بوده است. اما در این رابطه، دو روایت وجود دارد؛ یکی این‌که خدیجه هنگام جاروب کردن منزل بوده، زنی که با دوستم رابطه‌ای داشته، گذرش به آن‌جا می‌شود. خدیجه با او جر و بحث می‌کند که چرا در زندگی او وارد می‌شود و زندگی‌اش را خراب می‌کند؛ ولی آن زن به دنبال این ماجرا، نزد دوستم می‌رود که زن او (خدیجه) وی را توهین کرده است. دوستم هم به خشم می‌آید و بالای خدیجه شلیک می‌کند. می‌گویند که با کشته شدن خدیجه، دوستم حتا در تشییع جنازه‌ی او هم شرکت نمی‌کند و برای کسی به‌نام «جوره‌بیگ» (در گفت‌وگویی که خبرگزاری رصد با دوستان قدیمی دوستم انجام داده، این نام در ابهام مانده که جوره‌بیگ، همان فردی که در کودکی با دوستم دعوا کرده و یا کسی دیگر است) دستور می‌دهد که خدیجه را به پدر و مادرش تسلیم دهد. روایت دیگر هم این است که روزی همسر دوستم در «بَرَنده» منزلش بوده و یکی از سربازان دوستم بالای او شلیک می‌کند و او را می‌کشد. دوستم پس از آن جنازه‌اش را به خانه خسر خود می‌فرستد و این مساله هم طوری بوده که دوستم نسبت به زن این سرباز خود چشم‌داشتی داشته است؛ به هرصورت، هر چه بوده ولی آن‌چه که مهم است، روایت کتاب در مورد مرگ همسر دوستم یک روایت وارونه و عاری از حقیقت است.

در نهایت، برایان گلین با این روایت‌های غیرمسوولانه چگونه مدعی است که «تاریخ مفقودشده‌ی قومیت در افغانستان» را پیدا می‌کند. او همان‌گونه که گفته «در حالی که دوستم صحبت می‌کرد، من کمره‌ فیلم‌برداری خود را روی کوچ (مبل) قرار دادم تا تمام گفت‌وگو ثبت شود. به‌نظر می‌رسید که او می‌خواست خیال مرا راحت کند و از همین‌رو نه به کمره توجه کرد و نه به آن اهمیت داد» (ص ۴۳)، محو کمره خود است و در دام «قصه‌گوی فوق‌العاده» افتاده و در پی آن نشده که به «واقعیت» دست یابد. این‌که در نگارش این کتاب به چه میزانی قهرمان داستان از بیان واقعیت‌ها سر باز زده، نویسنده در جایی اعتراف می‌کند «عبدالرشید، روزی به‌خاطر ارتکاب نوع جرم دست‌گیر و زندانی شد. این بخش از زندگی او در پرده ماند و خود او در بسیاری از موارد، در گفت‌وگو با نگارنده، فقط به این توضیح اکتفا کرد که اتهامات غیرمنصفانه‌ای به او زده شده بود» (ص ۱۳۳). فرجامین سخن این‌که، کتابی که از عنوان «آخرین جنگ‌سالار» به «آخرین سپه‌سالار» تغییر نام داده شده، در واقع بیشتر «وصف‌نامه» است تا یک «زندگی‌نامه‌»ی واقعی و راستین. آرزو بر آن داریم هنگامی که نویسنده‌گان غربی می‌خواهند درباره‌ی شخصیت‌ها و حوادث مربوط به افغانستان، مقاله و یا کتابی را تدوین کنند، باید مسوولانه و غیرجانبدارنه دست به نگارش و تالیف بزنند. در غیر آن، اگر چشم‌داشت مالی و یا هر چیز دیگر سبب گزارش‌های واهی و بی‌بنیاد گردد، در نتیجه خوانندگان دیگر به هیچ یکی از تالیفات نویسندگان خارجی در پیوند به مسایل و قضایای کشور توجه و اعتماد نخواهند کرد.

نویسنده: نسیم ابراهیمی و احمدکمال ناطقی

رهبر طالبان کیست؟

0

پس از افشاشدن مرگ ملا عمر، رهبر گروه طالبان، شیرازۀ رهبری در صف این گروه درهم شکست. تا پیش از این، ماهیت ایدیولوژیک احیای «امارت اسلامی»، مشروعیت‌دهندۀ تداوم جنگ این گروه در برابر نظام افغانستان، در میان بنیادگرایان دینی‌-‌سنتی بود؛ اگر چه وابسته‌گی به سازمان استخباراتی بیرونی و اقتصاد مافیایی، درونمایۀ اصلی جنگ‌شان را تشکیل می‌داد/می‌دهد، ولی این عملکرد بر خلاف ایدیولوژی تبلیغاتی طالبان می‌باشد. پس از مرگ ملا عمر، شکاف‌ها و تنش‌های قبیله‌یی بر سر رهبری در میان این گروه بیشتر شد تا این‌که به جنگ ایدیولوژیک‌شان بپردازند. تشدید جنگ‌ها و ویران‌گری‌های این گروه پس از مرگ نخستین رهبرشان، برایند رقابت‌های درون‌قبیله‌یی است که با داعیۀ دینی/مذهبی صورت می‌گیرد.
با معرفی‌شدن ملا منصور به‌عنوان جانشین ملا عمر، گروه طالبان به دو شاخۀ عمده تقسیم‌ شدند. شاخه‌یی از این گروه به رهبری ملا منصور به‌نام امارت اسلامی و شاخۀ دیگر آن تحت ادارۀ ملا رسول به نام شورای عالی امارت اسلامی، به فعالیت پرداختند. ملا منصور و ملا رسول هر دو زادۀ ولایت کندهار، ولی از دو قبیلۀ جداگانه هستند. ملا منصور از نگاه تباری وابسته به قبیلۀ اسحق‌زی است، ولی ملا رسول مربوط به قبیلۀ نورزایی می‌باشد. اگر چه که دلیل انشعاب طالبان، اختلاف بر سر مشروعیت رهبری و عدم اجماع عمومی طالبان بر تعیین رهبری ملا منصور خوانده شده، ولی حقیقت به‌گونۀ دیگری است. اگر مشروعیت دینی بر سر تعیین رهبری گروه طالبان را بر شماریم و آن‌چنان که ملا رسول رهبریت ملا منصور را خلاف شرع خوانده، رهبریت خودش بر شاخۀ انشعابی این گروه بر اساس تعریف خود او نیز بر خلاف شرع است. بر این مبنا، در تعیین رهبری گروه طالبان، مشروعیت دینی/مذهبی نقشی ندارد و این وابسته‌گی قبیله‌یی است که نقش تعیین‌کننده را در انتخاب رهبر، در صف این گروه بازی می‌کند. رقابت میان قبایل اسحق‌زی و نورزایی، باعث شد که این گروه به دو شاخۀ عمده از دو قبیلۀ کندهاری تبدیل شود.
با مرگ ملا منصور، شاخۀ تحت رهبری او، با توجه به آسیب‌شناسی در صف این گروه و با در نظرداشت دو نکتۀ عمده، به تعیین رهبر پرداختند. آن‌چه که از سوی طالبان اعلان شده، شورای رهبری این گروه، ملا هبت‌الله را با معاونت‌های سراج‌الدین حقانی و ملا یعقوب، پس از تقریباً پنج‌ روز گفت‌وگو، به‌عنوان رهبر تعیین کرده است. با وجودی‌که ملا هبت‌الله چهرۀ زیاد شناخته شده‌یی در میان طالبان نبود و از نگاه مقام نیز در زمان رهبری ملا منصور، پس از حقانی در جایگاه سوم قرار داشت، اما وی به دو دلیل به‌عنوان رهبر تعیین شده است. نخست این‌که او از نگاه تباری وابسته به قبیلۀ نورزایی است. پیش از این، قبیلۀ نورزایی به رهبری ملا رسول در مخالفت با ملا منصور که از قبیله‌ اسحق‌زی است، برخاسته بود. طالبان بر این باور هستند که ملا هبت‌الله و ملا رسول، هر دو از یک قبیله‌اند و می‌توانند به رقابت قبیله‌یی در صف این گروه پایان دهند. به همین دلیل هبت‌االله را به رهبری رساندند. دوم این‌که تعیین رهبری ملا هبت‌الله برای حفظ اصالت کندهاری رهبری طالبان صورت گرفته است. همان‌گونه که خاستگاه این گروه از کندهار بوده و دو رهبر پیشین‌اش نیز از این ولایت بوده‌اند، تعیین رهبر جدید طالبان بر تداوم و حفظ همین سنت صورت گرفته است.
در زمان رهبری ملا منصور، شاخۀ انشعابی تحت رهبری ملا رسول توانست که بدون تهدید جدی به فعالیت خود به‌عنوان یک گروه رقیب بپردازد. اما پس از مرگ منصور، وضعیت به گونۀ دیگر تغییر کرده است. اگر چه ملا هبت‌الله به‌عنوان رهبر گروه طالبان معرفی شده اما به دلیل این‌که او صرف یک چهرۀ دینی-مذهبی است و با فنون نظامی بلدیت ندارد، لذا بیشتر وابسته به‌اطرافبان خود بوده و دیدگاه‌های او در مورد طالبان موثریت و کارکردی ندارد. گزینش چنین رهبر برای طالبان، میدان‌ را بیشتر برای سراج‌الدین حقانی معاون او باز کرده است. در واقع، تصمیم‌ها و عملکردهای سیاسی و نظامی طالبان همه به دست فرد شماره دوی کنونی طالبان است. حقانی، این چهرۀ نظامی و شناخته شده در میان طالبان، اکنون به‌طور غیر مستقیم رهبری این گروه را به دست دارد. چیزی که مانع رهبری او در میان طالبان شده، اصالت غیرکندهاری و اصالت قبیله‌یی غلجایی او بود؛ اما او با توجه به همین حساسیت، به‌طور غیر مستقیم طالبان را رهبری می‌کند و هبت‌الله در رهبری طالبان نقش سمبولیک را دارد.
براساس اطلاعاتی که خبرگزاری رصد به آن دست‌ یافته است، سراج‌الدین حقانی اقدامات سیستماتیکی را روی دست گرفته است تا رقیبان گروهی خود را از سد راه خود بردارد. او در نامه‌ هشداریه‌یی که به ملا رسول، رهبر شاخۀ انشعابی طالبان فرستاده او و ملا منان نیازی معاونش را در صورت یک‌جانشدن با شاخۀ خودش، تهدید کرده است. با وجودی که پیش از این ملا منان معاون ملا رسول در پیام عید فطر، ملا هبت‌الله را دست‌نشاندۀ بیگانه‌گان خوانده است. اما سراج‌الدین حقانی که به عنوان آدمی قصی‌القلب و جاه‌طلب در صف طالبان شهره است، بدون در نظرداشت فرد بالاتر از خود (ملا هبت‌الله) در صدد سرکوب رقیبان گروهی با تهدیدهای جنگی است. در این نامه او به ملا رسول گفته است هیچ‌کسی نمی‌تواند که در برابر تصمیم شخص او مخالفت کند و از آن سر باز زند. سراج‌الدین در این نامه تاکید کرده است که در روزهای نزدیک باید شاخۀ انشعابی طالبان سلاح‌ خود را بر زمین بگذارد. در غیر آن، با تمامی امکانات خود این گروه انشعابی را از بین می‌برد. در این نامه، هیچ‌اشاره‌یی به رهبری گروه خود نکرده است و تمامی اوامر را به دستور خود صادر کرده است. او با این اقدام خود در برابر حریف، نه ملاحظات مشروعیت مذهبی گروه خود را در نظر دارد و نه ملاحظات ساختاری گروهی را. خواست او جاه‌طلبی و قدرت طلبی او را تعریف می‌کند و به تمامی داعیه‌های دینی و مذهبی که گروه طالبان در تبلیغات خود راه می‌اندازند، پشت زده شده است.
یک آگاه امور طالبان به خبرگزاری رصد گفت که این اقدام حقانی بر مبنای یک رقابت درون‌گروهی و قبیله‌یی در صف طالبان می‌باشد. او در این اقدام خود دو هدف را دنبال می‌کند، یکی این‌که رقیب قبیله‌یی خود را از میان بردارد و دیگر این‌که جاه و مقام خود را در صف طالبان بازتعریف کند.
آن‌چه که از عملکرد طالبان بر می‌آید، رقابت قبیله‌یی گروه طالبان در جنگ ایدیولوژیک‌شان می‌باشد. جنگ طالبان در برابر نظام افغانستان، نه جنگ اسلامی و ایدیولوژیک بوده، بلکه جنگ‌های قبیله‌یی، امتیازگیری و قدرت‌طلبی می‌باشد. تبلیغات دینی و سربازگیری طالبان از میان جوانان و نوجوانان جوامع سنتی کشور، جز استفاده آن‌ها به‌عنوان هیزم جنگ قدرت‌طلبی‌شان، چیز دیگری نیست.
یکی از دلایل این‌که با گذشت هر روز اختلاف‌های درونی در صف گروه طالبان افزوده می‌شود، خواست‌های غیرایدیولوژیک و قبیله‌یی آن‌ها می‌باشد. ظهور گروه داعش در افغانستان و پیوستن افراد ناراضی طالبان در صف این گروه، یکی از دلایل دیگری است که بنیادگرایان دینی از رقابت‌ها و خواست‌های قبیله‌یی طالبان روگردان شده و به جنگ ایدیولوژیک داعش پیوسته‌اند.

مرگ خواهر مثل از دست دادن بخشی از وجود است

0

معمولاً از غم مرگ پدر و مادر یا فرزند، بیش‌تر حرف زده می‌شود، اما غمی که از مرگ خواهر بار می‌آید، کم‌تر ابراز می‌شود. در رابطه‌ی خواهری ــ برادری، وقتی یکی می‌میرد، کنار آمدن با این مرگ و غم، واقعاً دشوار است. مرگ خواهر یا برادر که لحظه‌‌های خوش کودکی با او سپری شده، خالی‌گاه بزرگی را در زنده‌گی ایجاد می‌کند.

در رابطه‌ی خواهری ــ برادری، چه در زمان باهمی و چه زمانی که پیش‌آمدهای روزگار مسیرهای زنده‌گی را جدا ساخته باشد، در هر حالتش، مرگ، غم عمیقی را می‌آفریند. در پی مرگ عزیزی، ترس، پریشانی، نوستالژی و حتا حس تقصیر و گناه بر وجود فرد مصیبت‌دیده چیره می‌شود. متاسفانه تمامی این احساسات را که مردم در پی مرگ پدر، مادر، فرزند، زن یا شوهرِ کسی برای تسلی‌ خاطرش به ‌کار می‌برند، در رابطه‌ی خواهری ـــ برادری غیرقابل درک است.

رابطه‌ی عمیقی که شبیه هیچ رابطه‌ای نیست

رابطه‌ی خواهری – برادری، رابطه‌ای خیلی خاص است و عشق منحصر به فرد خود را دارد. این رابطه نه مثل رابطه‌ی پدر و مادر نسبت به فرزند است و نه هم مثل روابط فرزندان نسبت به پدر و مادر، بلکه یک رابطه‌ی خاصِ خاص و ویژه‌ی خودش است. با وجودی که ممکن رقابت‌ها و حسادت‌هایی میان خواهر ــ برادر وجود داشته باشد، اما این‌ها در توجه، حمایت و رابطه‌ی عمیقی که در رابطه‌ی خواهری ــ برادری وجود دارد، چیزی را کم نمی‌کند. حسادت‌هایی هم که گاهی ناخودآگاه و خودآگاه پیش می‌آید، بیش‌تر به خاطر جلب توجه و عشق پدر و مادر نسبت به خود است. اما در اصل، طرف‌های رابطه‌ی خواهری – برادری یک هم‌دستی، هم‌دلی طبیعی و وابسته‌گی عمیقی را بین خود دارند و از هم‌دیگر حمایت می‌کنند.

مرگ خواهر: امتحان سخت زنده‌گی

کنار آمدن با مرگ خواهر، وقت زیادی را در بر می‌گیرد. این دیر کنار آمدن از این جهت است که این مرگ، متفاوت از مرگ و غم‌های دیگر است. از دست دادن چنین کسی، در واقع نقطه‌ی پایان گذاشتن در طولانی‌ترین روابط زنده‌گی است که آدم‌ها بین خود دارند. ما با کسی برای همیشه خداحافظی می‌کنیم که هزاران خاطره‌ی مشترک داریم، خاطره‌های زیادی را باهم شریک کرده‌ایم و هم‌دیگرمان را عمیق می‌شناسیم.

آدرسی که دیگر نیست

با مرگ خواهر، آدرس و تکیه‌گاهی را از دست می‌دهیم؛ آدرس و تکیه‌گاهی که عادتاً برای آرامش و فراموشی دردهای خود به سمت او می‎رفتیم. این از دست دادن، حس دل‌تنگی شدیدی را بار می‌آورد. لحظات خوش و ناخوش خانواده‌گی، مشاجرات والدین، جنگ و دعواهای میان‌خودی، سختی‌ها و دشواری‌هایی را که در روزهای کودکی، نوجوانی و جوانی شاهدش بوده‌ایم، لحظاتی‌اند که فقط شما دو نفر می‌توانید آن را درک کنید. این لحظات ناخودآگاه در ذهن می‌آید و دل‌تنگ می‌سازد. دانستن این‌که دیگر نمی‌توانی چنین شخصی را ببینی، بر تو فشاری را وارد می‌کند. به این می‌ماند که عضوی از بدنت دیگر نیست. به‌ سختی می‌توانی آینده‌ای را بدون این فرد که در لحظات سختی تو را همراهی کرده،  تصور کنی. در چنین وضعیتی، تو خود را تنها، بی‌دفاع، بی‌پناه و بدون آن عضو خانواده‌گی خود که هم‌دیگرتان را واقعاً درک می‌کردید و یک‌دیگر را پشتی‌بانی می‌کردید، حس می‌کنی.

حالت‌هایی که پس از مصیبت پیش می‌آید

پس از مرگ عزیزی، ما زنده‌گی را در سایه‌ی روز دیگری می‌بینیم. حالت ما عوض می‌شود. به باور الیزابیت کوبلر روس، روان‌شناس، معمولاً پنج حالت ذیل برای ما در واکنش به از دست دادن عزیزی، پیش می‌آید:

انکار

شوکی را که مرگ عزیزی بر ما وارد می‌کند، هم‌چون کابوس در زنده‌گی ما را آزار می‌دهد. آن‌چه را که در حالت عادی در حال گذر است، اجرا نمی‌کنیم. به ساده‌گی به آن‌چه که فکر می‌کنیم، نمی‌رسیم. حالت پیش‌آمده را انکار می‌کنیم.

ناراحتی

وقتی ما پی می‌بریم که حالت پیش‌آمده، کابوس و خواب وحشت‌ناک نیست، خودمان را تسلیم‌شده، گیج و قربانی یک بی‌عدالتی عجیب حس می‌کنیم. ناراحتی و عصبانیت شدیدی برای ما پیش می‌آید.

کلنجار رفتن

فکر ما درگیر این است تا در مورد برگشت متوفا حرف بزنیم، مرگ او را انکار کنیم، فراموش کنیم، تا چنین درد و مصیبتی را تجربه نکنیم. این واقعیت را در برابرمان دیده نمی‌توانیم. زنده‌گی را آن‌گونه که بوده است، دیگر به حالت عادی ادامه داده نمی‌توانیم.

افسرده‌گی

مرحله‌ی افسرده‌گی سر می‌رسد. این مرحله می‌تواند کم‌تر یا بیش‌تر زمان زیادی را در بر گیرد. خود را به خود محصور می‌کنیم و فضایی از درد و اندوه را برای خود خلق می‌کنیم.

پذیرفتن در نهایت، به این حساب می‌رسیم که این مرگ قطعی است. زنده‌گی او برگشت‌ناپذیر است. با مرگ کسی، زنده‌گی کس دیگری پایان نمی‌یابد. باید به پیش رفت. تلاش می‌کنیم تا با حفظ خاطره‌های عزیز از دست‌رفته، دوباره به خود آییم و زنده‌گی عادی را دوباره به پیش گیریم.

نویسنده: لورانس اُو

برگردان: نسیم ابراهیمی

منبع:  مجله سانتِه پلس

کـاماز رستم بای

0

روزهای آخر خزان بود. مردان قریه آمده بودند شهر. گوگرد، نمک، چای، تیل خاک، دوای دیگ، شیرینی، بوره، برنج، آرد، کفش‌ و موزه‌های پلاستیکی را که خرج زمستان خریده بودند، هر کدام، یکی‌یکی را در کامازِ «رستم بای» جابه‌جا ساختند. ــ کاماز رستم‌ بای، تنها موتری بود که هر چند ماه یک‌بار به قریه رفت‌وآمد داشت. ــ چند نفر داخل سیت و یک لشکر آدم دیگر در «بادیِ» کاماز روی بارها نشستند. کاماز حرکت کرد. آفتاب «نیزه‌گم» شده بود که موتر بر فراز کوتلی در چند کیلومتری غرب شهر، رسید به «زنجیر» طالبان. چند روز پیش شهر را گرفته بودند، حالا در راه‌ها «پوسته» دارند. بلندای کوتل، پر بود از آدم‌های «پتو پیچ» و چشم‌سرمه‌ای. با موهای دراز. لنگی‌های سیاه و سفید پوشیده بودند. تفنگ بر شانه داشتند. در وسط سرک، یکی به سرعت به سمت موتر آمد. تفنگش را تکان داد و با صدای بلند فریاد زد: «دریږ!» موتر در نزدیکی بیرق سفید متوقف شد. تفنگ‌داران دیگر نزدیک شدند. دروازه را با ضربت باز کردند. یکی از دست رستم‌بای، مالک موتر، به سمت پایین کش کرد. با خشم سرش فریاد زد: «کتی شه!» آن‌هایی که در لبه‌ی بادی سوار بودند، تفنگ‌دارانِ کیبل به‌دست، از پاهای‌شان کش کردند. چند نفر پایین افتادند. پیر مردی زیر موتر غلطید. لنگی‌اش دور پرید در میان خاک. مرد میان‌سالی کفشش از پایش کنده شد، خودش بالای موتر ماند. مرد لنگی‌سفید چشم‌سرمه‌ای، با کیبل به بند پای او کوبید. دیگران مثل رمه‌ی گوسفند که از گرگ رم کرده باشند، خودشان را پایین می‌انداختند. همه خاک‌آلود و قطار، در کناره‌ای ایستادند.

مرد ریش‌دراز لنگی‌برسر چشم‌سرمه‌ای پیش آمد. تفنگ بر شانه کرد و پتو را «پاشان» رویش انداخت. با دست دیگر کیبل را تکان داد و با خشم با لهجه‌ی پشتو به فارسی گفت: «کل چیزا ره تا کنین.» همه چیز را پایین کردند. بادیِ کاماز، خالی خالی شد. فرمان دادند که همه ساحه را ترک کنند. کسی حق نداشت چیزی بردارد. عذر و زاری شروع شد. بدون تیل، زمستان تاریک می‌مانند. نان اولادها در کوتل ماند. با پای «لوچ» زمستان در میان برف نمی‌شود که راه رفت.

رستم‌بای مالک موتر، پیرمرد قد خمیده، رفت طرف انباری. موزه‌ی سرخ‌رنگ کودکانه را گرفت. «ملا صاحب برای نواسه‌ام خریده‌ام. پایش لوچ می‌مانَد.» مولوی، چنان کیبل محکم بر کمرش کوبید که قدش مثل «الف» راست شد. موزه را دور انداخت و رفت خود را در میان جمع گم کرد. موتر، حق عبور نیافت. به مسیری که آمده بود، خالی برگشت. مسافران منتظر اند که سودای‌شان را بردارند. تفنگ‌داران با کیبل جواب‌شان را می‌دهند. مجبور شدند با پای پیاده، به سمت غرب، طی مسیر کنند. آفتاب «پوزه‌پر» شده بود که خسته و کوفته در قریه رسیدند. مردم قریه جمع شدند. به مسافران تسلی می‌دادند. طالبان، بعد از شام می‌روند. سوداهایی را که برده نمی‌توانند، بی‌صاحب در سرک می‌ماند. چند جوان چالاک، موتر جیپ از قریه گرفتند. رفتند به سمت انباری سوداها. هوا تاریک شده بود. چند کنده نمک، چند بشکه تیل و چند بسته‌ی دیگر را داخل جیپ انداختند. فیر شروع شد. با چراغ خاموش فرار کردند. هی میدان و طی میدان، بعد از ساعتی به مسجد قریه برگشتند. همه آن‌جا جمع بودند. صبح، پیش از این‌که آفتاب طلوع کند، پیرمردانی که حوصله‌ی ماندن نداشتند، کنده‌های نمک را با پتو به پشت بستند، پای پیاده حرکت کردند به سمت‌خانه‌های‌شان در ولسوالی‌های دیگر. دیگران ماندند که دست خالی به خانه برنگردند.

مکتب و خواب‌آزاری کودکان

0

معمولاً زنگ شروع درس‌های صبح‌گاهی مکاتب، ساعت هشت نواخته می‌شود؛ اما هستند مکاتبی که زنگ دروس آغازین‌شان ساعات هفت‌ونیم، هفت و حتا شش‌و‌نیم نواخته می‌شود. شروع دروس در این ساعات در مکاتب، هر کدام دلیل خاصی دارد. بر علاوه، در بسیاری از مکاتب، بر اساس برنامه‌ریزی اداری و آموزشی، دانش‌آموزان مکلف‌اند که از حدود ۳۰ تا ۱۵ دقیقه (مطابق برنامه‌ریزی مکتب‌های مربوطه) زودتر از شروع رسمی درس، در مکتب‌های‌شان حاضر شوند. دلیل این حاضر شدن زودهنگام، اجرای سرود و ترانه، اعلام برنامه‌های آموزشی، سخنرانی‌ها و برنامه‌های انگیزشی برای دانش‌آموزان است.

چرا شروع زودهنگام؟

برای این‌که دلیل شروع زودهنگام درس‌های صبح‌گاهی مکاتب را بدانیم، نخست، مکاتب را به دو دسته تقسیم می‌کنیم: مکاتب دولتی و مکاتب خصوصی.

هستند شماری از مکاتب دولتی چه در حومه‌های شهر کابل و چه در حومه‌های مراکز ولایت‌های دیگر که درس‌های‌شان را پیش از ساعت هشت صبح شروع می‌کنند. یکی از دلایل این کار، کمبود ظرفیت مکاتب پنداشته می‌شود. این مکاتب بنا بر نبود  صنف‌های درسی به حد کافی و جمعیت بیش از حدشان، مکلف‌اند تا در سه وقت جداگانه برای تمامی دانش‌آموزان تدریس کنند. معمولاً اولین دور درس‌ها در این مکاتب، ساعت شش‌ونیم شروع و ساعت نُه صبح ختم می‌شود و سپس صنف‌های دیگری می‌آیند. معمولاً مکاتب ترجیح می‌دهند تا در این وقت صبح‌گاهی، برای دانش‌آموزان دور اول ابتدایی تدریس شود، چون این‌ها، ساعت درسی‌شان نسبت به صنف‌های دیگر کم‌تر است.

بسیاری از مکاتب خصوصی، قیدها و برنامه‌های خاص اداری و آموزشی خودشان را دارند. آن‌ها به خاطر حجم کاری‌ به دلیل فعالیت‌های جانبی و نیز به دلیل این‌که عصرها زودتر صنف‌ها‌ی‌شان رخصت شوند، درس‌های صبح‌گاهی‌شان را زودتر از وقت معمول شروع می‌کنند.

شروع زودهنگام دروس صبح‌گاهی مکاتب چه مشکلاتی را برای دانش‌آموزان بار می‌آورد؟

تنبه و فرار از مکتب

کودکان نسبت به بزرگ‌سالان بیش‌تر به خواب نیاز دارند. از این رو، شروع زودهنگام دروس مکاتب‌شان باعث می‌شود تا از خواب‌شان کاسته شود. مثلاً مکتبی که درس‌هایش را ساعت هفت شروع می‌کند، دانش‌آموز مکلف است تا حداقل ساعت چهار و ۴۵  دقیقه صبح از خواب برخیزد. این زمان برای یک کودک خیلی زود است. وقتی او در این ساعت از خواب برخیزد، حدود ۱۰ تا ۱۵ دقیقه، نیاز دارد تا دست و روی خودش را بشوید. حدود ۵ تا ۱۰ دقیقه هم نیاز دارد تا لباس بپوشد و حدود ۱۵ دقیقه دیگر نیاز دارد تا صبحانه بخورد. حداقل ۱۵ دقیقه دیگر هم نیاز دارد تا به مکتب برسد، آن هم اگر مکتب در نزدیکی خانه‌اش موقعیت داشته باشد و در صورتی که دورتر باشد، به زمان بیش‌تری نیاز دارد. او مکلف است که ساعت شش‌ونیم برای اجرای برنامه‌های صبح‌گاهی حاضر باشد. گاه پیش‌ می‌آید که دانش‌آموزی بنا به هر دلیلی نتواند در این ساعت به مکتب حاضر شود، در این صورت، با تنبیه از سوی اداره مکتب مواجه می‌شود. به گونه مثال، شکیلا، دانش‌آموز در یکی از مکاتب خصوصی، درس‌هایش ساعت هفت صبح شروع می‌شود، اما او از سوی اداره مکتب مکلف‌ است که ساعت شش‌ونیم در مکتب حاضر باشد. روزی، او چند دقیقه‌ای دیرتر به مکتب رسیده بود، ولی از سوی مسوولان مکتب تنبیه شده است. «چند دقیقه‌ دیرتر به مکتب رسیدم. پیش همه‌ی شاگردا لت‌ام کدند. خیلی شرم شدم.» حنیفه رحیمی، مادر دو دانش‌آموز است: یکی صنف سوم و دیگری صنف اول. برای حنیفه، بیدار کردن و آماده‌ساختن آن‌ها برای رفتن به مکتب دشوار است. «بعضی صبح‌ها خواب‌شان پُره نمی‌شود. بسیار دیر از خواب می‌خیزند. بعضی روزها شده که به خاطر دیر شدن، یا هیچ صبحانه نخورند یا کم بخورند.» آن‌گونه که حنیفه می‌گوید، دیر رسیدن فرزندانش به مکتب، باعث تنبیه آن‌ها از سوی معلم‌شان شده است. «بچه‌ام دیرتر به مکتب رسیده بود. اول، مسوول دم دروازه با او جنجال کرده بود، بعد که اجازه داد داخل مکتب شود، معلمش اجازه نداده داخل صنف شود. یک ساعت تمام بیرون و در صحن مکتب بود. سرگردان گشته بود. خیلی ناراحت شده بود.» فرزند حنیفه، پس از تنبیه، چند روزی مکتب نمی‌رفت، تا این‌که با وعده‌ها و تشویق‌ها وادار شد دوباره سر درس حاضر شود. «آن روزی که معلم زده بودش، بسیار ناراحت د خانه آمد. جگرخون بود. فقط این‌طرف و آن‌طرف راه می‌رفت و می‌گشت. از صباح آن روز نخواست مکتب برود. چند روز همی‌طور بود تا این‌که برایش وعده‌ دادیم که اگر مکتب برود چکر می‌بریمش و چیزهایی برش می‌خریم.»

قانون معارف که فرمان توشیح آن در سال ۱۳۸۷ از سوی حامد کرزی، رییس‌جمهور پیشین صادر شده، در مورد ساعات شروع درس‌ها در مکاتب صراحت ندارد و آن را به مقرره‌ها واگذار کرده است. اما ماده‌ی سی‌ونهم در فصل یازدهم این قانون، هر نوع تعذیب جسمی و روحی دانش‌آموزان را در مکتب ممنوع قرار داده است. پُره نشدن خواب دانش‌آموزان، نخوردن صبحانه و تنبیه آن‌ها، برای‌شان آسیب‌های جسمی و روحی مِی‌زند. این امر ممکن است مصداق تعذیب را به خود بگیرد.

تاثیرات روی صحت و یادگیری

تحقیقاتی را که یک نهاد امریکایی موسوم به «مراقبت و جلوگیری از امراض» در مورد دانش‌آموزان در ماه آگست۲۰۱۵ نشر کرده، نشان می‌دهد که شروع زودهنگام درس‌های صبح‌گاهی مکاتب، تاثیرات منفی‌ای را روی صحت و تمرکز و یادگیری دانش‌آموزان دارد. در بخشی از این گزارش آمده است: «خواب کافی برای صحت، آرامش و نتایج آموزشی کودکان مکتبی مهم است.» در این تحقیق هم‌چنان آمده است که کودکان نیاز دارند که حدود هشت‌ونیم تا نُه‌ونیم ساعت بخوابند. حنیفه، مادر دو دانش‌آموز، نیز می‌گوید که شروع زودهنگام مکتب، تأثیرات بدی را روی جسم و روان فرزندانش می‌گذارد. به گفته او، فرزندانش روزهایی که دیرتر از خواب برمی‌خیزند و مجبور اند بدون صبحانه به مکتب بروند، در صنف فعالیت ندارند. او به نقل از معلمان فرزندانش می‌گوید که در چنین روزهایی، آن‌ها در کلاس بازی‌گوشی و با دستان خود بازی می‌کنند و برای هم‌صنفی‌های خود نیز مزاحمت می‌کنند. به گفته حنیفه، روزی که فرزندانش صبحانه نمی‌خورند، بسیار ناراحت به ‌خانه بر می‌گردند، کار خانه‌گی‌شان را انجام نمی‌دهند و حتا خوردنی‌هایی را که همیشه با خودشان به مکتب می‌برند، در این روزها مکمل نمی‌خورند. برای شکیلا و هم‌صنفانش که به تازه‌گی دوران ابتدایی مکتب را به پایان رسانیده و حالا مشغول دانش‌آموزی در دوران متوسطه‌اند، نیز شروع زودهنگام درس‌های‌شان خالی از اشکال نیست. برای شکیلا سال‌های پیش، بیش‌تر دشوار بوده و حالا به گفته خودش عادت کرده و صبح‌ها زودتر از خواب برمی‌خیزد و آماده‌ی رفتن به مکتب می‌شود، اما بعضی روزها ممکن است کمی دیرتر شود و بدون خوردن صبحانه مکتب برود، اما شکیلا می‌گوید برای بعضی هم‌صنفی‌هایش که بیش‌تر درس می‌خوانند، شروع زودهنگام درس‌ها مشکل است. «یک روز یکی از هم‌صنفی‌هایم با اندک‌ترین حرف در صنف ناراحت می‌شد با همه جنگ (دعوا) می‌کرد، چشمانش سرخ بود، می‌گفت که شب تا دیروقت درس خوانده و اصلاً خوابش پُره نشده است.» به گفته‌ی شکیلا، هم‌صنفی‌هایش روزهایی که خواب‌شان پُره نمی‌شود، در صنف زیاد فعال نیستند و زودزود ناراحت می‌شوند.

“امارت طالبان” پذیرفتنی نیست!

0

“امارت طالبان” پذیرفتنی نیست!“امارت طالبانی” تداعی‌گر نظام سیاسی متحجر قشری و عقبگرای قبیله‌یی است، که مردم افغانستان حدود پنج سال در کابل و بخش های بزرگ کشور حاکمیت استبدادی آن را تجربه کرده اند. در “امارت طالبان” آزادی های فردی و انسانی شهروندان این سرزمین از آن‌ها گرفته شده بود. زنان ها و دختر ها حق کار و تحصیل را نداشتند. طالبان با قشر زن برخورد خلاف ارزش های انسانی و زن ستیزانه داشتند. آن ها حقوق اقوام و اتنیک های کشور را به رسمیت نمی‌شاختند. وزیر نام “امارت اسلامی” حاکمیت قبیله‌ای یک قوم را بالای مردم تحمیل کرده بودند. افغانستان در زمان حکومت طالبان به مرکز و پناه گاه امن تروریستان جهانی تبدیل شده بود.

حالا که از سقوط نظام طالبانی 18 سال سپری می‌شود، مردم افغانستان خاطره های تلخ روزگار حاکمیت طالبان را از یاد نبرده اند. امروز که مدعیان جهانی مبارزه علیه تروریزم به رهبری ایالات متحده‌ی امریکا با طالبان منحیث یک گروه جنگجو توافقنامه‌ی صلح امضا کردند و برگشت آ‌ن ها را برای ختم جنگ و برقراری صلح نیاز زمان عنوان می‌کنند، دولت و مردم افغانستان چاره‌ای جز استقبال از این رویکرد ندارند. بدون شک صلحی که منجر به تعدیل طالبان از یک گروه جنگی ستیزه‌جو به یک دسته‌ی سیاسی که “می‌خواهد” خواست های سیاسی‌اش را از راه های مشروع بدون توصل به خشونت به دست آورد، پذیرفتنی است.

در جریان گفت‌وگو های 18 ماهه‌ی امریکا با طالبان گمانه زنی های زیادی در رابطه به بیرون شدن قوای امریکا از افغانستان، احتمال تسلط دوباره‌ی طالبان و بازگشت نظام “امارت طالبانی” اذهان سیاسیون و دیگر اقشار مردم افغانستان را مشغول کرده بود. با آن که از سویی عواملی چون تغییر شرایط و زمان، حضور نسل نو دیگر اندیش در صحنه و عدم پذیرش نظام طالبان از سوی جامعه‌ی جهانی در گذشته، و مخالفت مردم افغانستانبه این رژیم تا حدی نگرانی بازگشت “امارت طالبان” را متنفی می‌کرد. از جانب دیگر دیدیم که اعلامیه‌ی مشترک امریکا و روسیه در رابطه به امضای موافقتنامه امریکا با طالبان، رژیم “امارت طالبان” با صراحت رد کرد. همین‌گونه شورای امنیت سازمان ملل متحد در قطعنامه‌ی اخیر خود که در مورد موافقتنامه‌ی امریکا با طالبان برای آوردن صلح در افغانستان صادر کرد، “نظام امارت طالبان” را پذیرفتنی نمی داند. در یک کلام می تواند خلاصه کرد، که دنیا برای بازگشت نظام “امارت طالبان” واکنش تند نشان داد و یک‌دست در برابر آن موضع خودرا اعلام کرد. و بار دیگر زلمی خلیلزاد در یک صحبت تلویزیونی خود در کابل موقف امریکا و قدرت های بزرگ دنیا را در برابر “امارت طالبان” آشکارا بیان کرد.

اکنون هیأت مذاکره کننده‌ی جمهوری اسلامی افغانستان با پشتیبانی جامعه‌ی جهانی فرصت خوبی دارد تا در میز مذاکره با طالبان خواست های معقول خودرا در رابظه به آینده‌ی نظام سیاسی، قانون اساسی، حقوق شهروندی و… به کرسی بنشاند.

امروز مصالح ملی افغانستان حکم می‌کند، که سیاسیون و “رهبران” افغانستان با کنار گذاشتن اختلافات سیاسی، سلیقه‌ای و منفعت جویانه‌ی خود برای تعیین سرنوشت شهروندان این سرزمین و نسل های آینده باهم متحد و بسیج شوند و در کمترین زمان ممکن هیأت مذاکره کننده‌ی متعهد به منافع ملی و متخصص را تعیین کنند. و این مسوولیت تأخیر ناپذیر سیاسیون آینده‌نگر و دلسوز کشور است، که باید در انجام آن با فداکاری و از خودگذری عمل کنند.

آیا قشر سیاسی مدعی حمایت از منافع ملی ما استعداد و ظرفیت غلبه به چالش های موجود را با زیرپا گذاشتن منافع کوچک شخصی، گروهی، قومی و منطقه‌ای خود دارد؟ منتظر می‌مانیم که گذشت زمان به این پرسش چه پاسخی ارایه خواهد کرد.

تشکیل جبهه‌ی نیرومند سیاسی ضد مفکوره‌ی طالبانی نیاز زمان است

0

با امضای توافقنامه‌ی صلح میان امریکا و طالبان در قطر قدم مهمی برای پایان دادن به جنگ چندین ساله و تأمین صلح در افغانستان برداشته شد. و هفته‌ی کاهش خشونت پیش از امضای این توافقنامه به مثابه‌ی ابراز حسن نیت قدم ابتدایی دیگری بود که در راستای آغاز مذاکرات صلح برداشته شد.

با امضای توافقنامه‌ی صلح میان امریکا و طالبان برخی چهره های مطرح طالبان چون عباس استانکزی و دیگران خیلی هیجان‌زده امضای توافقنامه را به عنوان “نصرت و فتح بزرگ” طالبان و “ختم اشغال” برجسته کردند، که چنین اظهارات برای جانب امریکا خوش آیند نبود. بلا فاصله آقای پمپیو وزیر خارجه‌ی امریکا در دوحه به واگنش به گفته های استانکزی گفت، پیروزی واقعی زمانی خواهد بود که در افغانستان صلح تأمین شود.

اما امضای توافقنامه امریکا با طالبان در اینجا – افغانستان در جبهه‌ی مخالف طالبان از یک‌سو امیدواری برای ختم جنگ را تقویت کرد و نوید صلح داد، از جانب دیگر خطر احیای نظام طالبانی، محدود شدن آزادی ها و برباد رفتن دستاورد های سال های پسین را نیز در اذهان تداعی کرد و ندای بسیج نیرو های ضد مفکوره‌ی طالبانی سر داده شد.

رییس جمهور غنی با واکنش غیر منتظره‌ای در مورد رهایی پنج‌هزار محبوس طالبان نشان داد که دولت افغانستان آماده انجام هر نوع معامله با طالبان نیست. غنی از طالبان خواست که اگر می‌خواهند صلح کنند دیگر با پاکستان قطع رابطه کنند. او هم‌چنان قانون اساسی را خط سرخ دولت افغانستان در مذاکرات صلح عنوان کرد.

آنچه در این میان مشکل‌ساز و چالش بر انگیز به نظر می‌رسد، عدم هم‌آهنگی و اتحاد محکم در جبهه‌ی ضد طالبان است و این مسأله ناشی از کشمکش سال‌های اخیر میان داکتر غنی و دیگر مهره‌های سیاسی مدعی قدرت است. مخالفان سیاسی غنی از هر گزینه و فرصتی می‌خواهند اورا زیر فشار قرار دهند و عقده گشایی نمایند؛ که به هیچ صورت چنین برخورد برای منافع و مصالح ملی سازگار نیست.

امریکا و دیگر حامیان دولت افغانستان از دولت و دیگر جناح های سیاسی داخل نظام جمهوری اسلامی افغانستان می‌خواهند تا در رابطه با آجندای صلح در مذاکرات آینده با طالبان یک‌دست و متحد عمل کنند. دو دسته‌گی و عدم هماهنگی در جبهه‌ی سیاسی مخالف طالبان شانس طالبان را برای تحمیل خواسته‌های شان بالا می‌برد.

تجارب گذشته نشان می‌دهد که بسیاری از چهره های مطرحِ آزرده از غنی برای منافع خانواده و حلقه های وفادار به خود آماده‌ی معامله با هر جناح دیگر اند. بدون شک دوام این وضع حامیان بین‌المللی جناح حای مخالف طالبان را خسته خواهد کرده و آن‌ها دیگر چاره‌ای جز سازش با طالبان در راستای منافع کشور های شان نخواهد داشت.

ارگ و حلقات سیاسی ضد طالبانی هنوز فرصت اندک برای تشکیل یک جبهه نیرومند و کارا در بده بستان های سیاسی بالای میز مذاکرات دارند. بهتر آن است که این حلقات با دور اندیشی منافع ملی را محترم شمرده دست از مخالفت های بی‌جا بردارند و برای حمایت از قانون اساسی و دستاورد های سال های اخیر و پیروزی در جبهه‌ی سیاسی بالای نیرو های واپسگرا در کنار هم باستند. بدون شک تشکیل جبهه‌ی نیرومند سیاسی ضد مفکوره‌ی طالبانی نیاز زمان است. حالا سیاسیون کشور به این نیاز حیاتی چگونه پاسخ خواهند داد؟ آیا آن‌ها ظرفیت پذیرش واقعیت های تلخ موجود را دارند؟ آیا آن‌ها ظرفیت و توان زیر پا گذاشتن خواست ها و منافع شخصی و خانواده‌گی خودرا برای تأمین منافع دراز مدت ملی دارند؟ فقط زمان می‌تواند به این پرسش ها پاسخ مناسب بدهد.

دلایل بروز جرم و جنایت در افغانستان

0

جرایم یکی از پدیده های اجتماعی است که در جوامع مختلف دارای شکل مخصوص به خود است. این اشکال برگرفته از دلایل متنوعی است که در شکل گیری جرایم نقش داشته است. به طور عموم، دلیل اصلی اکثر مجرمان جبری است که آنها را وادار به ارتکاب جرم میکند. این جبر ناشی از کمبود است. کمبود های بشر دو جنبه مادی و معنوی را در برمیگیرد.

یکی از جرایم بشری که در طول تاریخ افغانستان لکه ننگی خواهد بود قتل دختر 27 ساله بنام فرخنده، در کابل است. این نوع جنایات دسته جمعی دارای عوامل  فراوانی است. کمبود آگاهی مجرمین این قضیه، کمبود آگاهی مجرمین برای پذیرفتن حقیقت ماجرا، کمبود عاطفه انسانی برای عدم برخورد خشونت آمیز علیه یک زن بی دفاع همه کمبود های غیر قابل پیمایشی هستند که فقط در افغانستان بروز میکند. در واقع در این مورد، اصلی ترین عامل جرم کمبودات معنوی است.

در افغانستان پدیده ای بنام اختطاف نیز وجود دارد. موارد ثبت شده از اختطاف نشان میدهد که انگیزه اختطاف چیان دریافت مقداری پول در برابر آزاد سازی شخص است. در این حال مجرم برای بدست آوردن مادیات مرتکب جرم میشود.

از زاویه دید متفاوت میتوان این کمبود ها را نیز یک پدیده بشری فرض کرد که خود معلول علت های منحصر به اجتماع افغانی است. در کمبودات معنوی عامل اصلی تعلیم و تربیه غلط است. انتقال افکار نادرست از جانب افراطی هایی که خارج از کنترول دولت فعالیت های مخرب میکنند، فضای نا امن و جنگ زده که محیط را تبدیل به یک فضای مسموم میکند و عقاید دینی و عنعنات مردمی که با عصر حاضر سازگاری ندارند باعث به وجود آمدن تضادهای شدید رفتاری ساکنان افغانستان شده است.

فقر و بیکاری و جرم و جنایت دو خط موازی هستند. برای دانستن دلایل فقر در افغانستان نیازی به تفکر و جستجوی عمیق نیست. زمینه کار در افغانستان ملزوم به تامین امنیت است. سرمایه گذاران داخلی و خارجی علاقه زیادی برای کار در افغانستان دارند، اما تنها دلیلی که باعث میشود وارد عمل نشوند امنیت مالی و جانی است. از این رو کار آفرینی در سطخ بسیار پایین قرار دارد. و مردم برای تهیه ابتدایی ترین مایحتاج زندگی با مشکلات زیادی مقابله میکنند. طبق گزارشات اخیر اتحادیه اروپا، زندان های کشور هلند بسته است. این موضوع نمایانگر آن است که در اجتماع مرفه و آزاد هلند، سطح کمبودات بسیار پایین است. پس اجباری وجود ندارد تا یک شخص بخاطراشباع نیاز هایش به ارتکاب جرم متوصل شود. بهترین راه برای مدیریت اجتماعی آموزش، نظارت و کنترول مسالمت آمیز است. شناسایی کمبودات و بعد از بین بردن آنها به شکل تدریجی توسط دولت میتواند سطح آگاهی، رفاه و رضایت مندی را بالا برده و  انگیزه انجام اعمال مغایر اصول و قانون را کاهش دهد. با این رویکرد جامعه ای سالم و عاری از ناهنجاری خواهیم داشت.

«از خون است که تاریخ مست می‌شود»

0
گفت‌وگو با استاد فیض‌الله البرز

فیض‌الله البرز مرد 70 ساله‌ای است که در تحولات سیاسی افغانستان در گذشته نقش مهمی داشته و اکنون نیز علاقه‌ی زیادی به سیاست دارد و همواره پیرامون مسایل کلان سیاسی کشور ابراز نظر می‌کند.

او در ولسوالی اندخوی ولایت فاریاب زاده شده و آموزش‌های دوره‌ی متوسطه‌ی مکتب را نیز در همان ولسوالی فراگرفته است. سپس در سال 1345 خورشیدی وارد دارالمعلمین اساسی و عالی بلخ شد. در آن زمان که تازه جنبش‌ روشنفکری و جریان‌های سیاسی مانند جریان دموکراتیک خلق افغانستان و دیگر احزابی که به  وجود آمده بود، آقای البرز نیز به سیاست روی آورد. وی زمانی که صنف دهم مکتب بود، که به جریان دمکراتیک خلق و پرچم شامل شد. وی به دلیل علاقه‌مندی بیش از حدی در حوزه‌ی سیاست داشته بوده،‌ با چند هم‌صنفی خود از دارالمعلمین اساسی اخراج می‌شود. بعدها وی مدتی به عنوان آموزگار در لیسه‌ها‌ی گرزیوان و ابومسلم خراسانی در ولایت فاریاب نیز ایفای می‌کند. او مدتی بعدتر از کودتای هفت ثور به عنوان شاروال در ولسوالی اندخوی فاریاب تعیین شد.

وی در سال 1359 والی فاریاب تعیین می‌شود و نزدیک به دو سال این ولایت را رهبری می‌کند و بعد از آن نیز با آمدن تحولات در کشور، او به عنوان کسی که تجربیات و اندوخته‌های سیاسی زیادی داشت، در سمت‌های مختلف دولتی کار می‌کند.

البرز با دوستان و هم‌فکرانش تمامی تلاش‌های‌شان را برای مبارزات دموکراتیک و فعالیت‌های روشنگرانه در جامعه انجام می‌داده و به این باور بودند که مبارزات دموکراتیک و داشتن یک جامعه دموکراتیک یک نیاز است و بدون روشنگری و بسیج مردم ممکن نیست.

به همین دلیل گفت‌وگویی را در مورد ماهیت طبقاتی جنگ افغانستان با آقای البرز انجام داده ایم که خدمت شما خوانندگان گرامی پیشکش می‌شود.

جناب استاد البرز تشکر از اینکه وقت خود را در اختیار ما گذاشته و حاضر به گفت‌و‌گو شدید.

تشکر از شما هم.

سوال اول: آقای البرز شما چند وقت پیش در بیانیه‌ای در یکی از نشست‌های بزرگ سیاسی که در کابل برگزار شده بود، به موضوعات مهمی اشاره کردید، از جمله اینکه زمینه‌های درون اجتماعی جنگ در افغانستان وجود دارد، مثلاً چه زمینه‌هایی؟

بسیار تشکر از شما. در او جلسه‌ی کلان وقت کافی نبود که موضوعات توضیح داده می‌شد. منظورم از زمینه‌های درون- اجتماعی جنگ،‌ همانا ساختار اقتصادی جامعه است. ما جامعه‌ای داریم که در این‌جا تولید و توزیع نعمات مادی است که بین انسان‌ها روابط مادی ایجاد کرده است. این روابط از یک طرف سبب رشد و پیشرفت نیروهای تولیدی می‌شود و زمانی نیز این مناسبات مادی مانع رشد تولید می‌شود. در نتیجه‌ی این تضادها جامعه دچار انقطاب می‌شود. تضادهای اقتصادی- اجتماعی به وجود می‌آید که باالاجبار در حیات سیاسی جامعه انعکاس می‌یابد. بدون درک سالم از ساختار مادی جامعه و مناسباتی که بین افراد جامعه و نیروهای اجتماعی وجود دارد، درک صحیح از آن نداشته باشیم، ما این حوادث و پدیده‌های سیاسی را به صورت درست و منطقی تعریف کرده نمی‌توانیم. سال‌هاست که درباره‌ی جنگ افغانستان گپ می‌زنند، گفته می‌شود که ایران، پاکستان، شوروی بوده؛ ولی امروز امریکا را زیاد متهم می‌سازند. تمام اتفاقاتی که در کشور ما به وجود می‌آید، عاملش این کشورها را می‌دانند. اما هیچ ‌کسی که در روستاهای افغانستان زراعت چه رقم پیش می‌رود، دهاقین ما چه مشکل دارند، مالکین زمین با دهاقین چگونه پیش‌آمد می‌کنند، وسایل تولید آیا به نیاز تولید زراعتی کافی است یا نه، مسئله‌ی آب چگونه است و در آن جا استفاده از زمین و آب به نفع کدام یکی از طبقات است؟ راجع به این‌ها هیچ کسی صحبت نمی‌کند.

منظورم این بود که برخورد ما با تاریخ مادی نیست. دید مادی به تاریخ یعنی جامعه را در ساختار مادی‌اش مطالعه کردن است. البته آسان هم نیست. تا ما خود صاحب یک جامعه شناسی درست نباشیم و تحقیق نکنیم و مستقیماً با خود زندگی ارتباط برقرار نکنیم، این مسائل با فال‌بینی از طریق کتاب فال حافظ ممکن نیست تا جامعه خود را درست توضیح و تشریح کنیم.

سوال دوم: شما در بخشی از بیانیه‌ی خود اشاره به مناسبات ناعادلانه‌ی قومی در کشور داشتید و همچنان گفتید که دشمنان مردم افغانستان در صدد کتمان ماهیت طبقاتی و ملی جنگ جاری در کشور استند، می‌شود بیشتر توضیح بدهید؟

البرز:‌ نه تنها در افغانستان؛ بلکه در جوامع عقب مانده‌ی کثیرالاقوام، مناسبات بین اقوام عادلانه و درست نبوده و نیست. گاهی یک قوم خود را به اقوام دیگر عمومیت یا تمامیت می‌دهد؛ خود را مرکز و برتر فکر می‌کند؛ این خود یکی از تضادها و موانعی است که مانع همبستگی ملی و رشد و پیشرفت در جامعه می‌شود. جامعه‌ ما هم یک جامعه‌ی کثیرالملیت است. در این‌جا تمام ملیت‌های افغانستان در تولید حضور دارند، در حیات اجتماعی نقش دارند، در فرهنگ و فعالیت‌های سیاسی سهیم اند. ولی این روابط به نحوی عادلانه و دموکراتیک تعریف و سازمان‌دهی نشده است که ما این را در هر گوشه‌ای از جامعه خود می‌بینیم. این مناسبات ناعادلانه را در ساختار دولت می‌بینیم. در ساختارهای دیگر سیاسی، اجتماعی و اداری ببینید، قصداً یک قوم خود را برتر مطرح می‌کند و با امکاناتی که در اختیار دارد، خود را در ادارات جابجا می‌کند و اقوام دیگر را به نحوی از انحا از حضور و اشتراک و سهم گرفتن در آن نهادها باز می‌دارند. این خودش یک رابطه‌ی غیر عادلانه و ظالمانه است. ما باید این را تعریف کنیم و بشناسیم که چرا این‌‍طوری یک روابط به وجود می‌آید؟ این خود از ساختار مادی جامعه منشأ می‌گیرد، قشر اشراف جامعه به هر قوم و قبیله‌ای که مربوط باشد، به‌خاطر امتیازات و منفعت طبقاتی و تحکیم سلطه‌ی خود از مسایل قومی، مذهبی و منطقوی سؤ استفاده می‌کنند. این‌گونه سبب می‌شوند که تضادهای اصلی جامعه‌ی ما به صورت واقعی‌اش تعریف و بیان نشود. در جنگ جاری افغانستان علاوه بر اینکه کشورهای منطقه و فرامنطقه‌ای که در افغانستان حضور و نقش دارند. در اساس ساختار اقتصادی و اجتماعی جامعه ما هم زمینه‌ مساعد است. به گونه‌ی مثال هرگاه در سرک قیر یک نهال را غرس کنید، به دلیل اینکه آن‌جا زمینه‌ی رشد اش نیست؛ نهال نمو نمی‌کند. ولی وقتی که شما در خاک که زمینه‌ی مناسب برای رشد نهال است، نهال غرس کنید، درخت رشد و نمو می‌کند.

یعنی برای هر حادثه و اتفاقی علاوه بر عامل، زمینه نیز مهم است. و همین‌طور در حوادث ناخواسته و دلخراش و رنج‌آور، ما در کنار عوامل زمینه‌هایش را هم داریم. تا حال تمام رسانه‌های گروهی و جمعی داد می‌زنند و تبلیغ می‌کنند که جنگ ما جنگ استخباراتی کشورهای منطقه است. این را برای منحرف ساختن ذهنیت مردم انجام می‌دهند. در حالی‌که جنگ ما ماهیت اجتماعی- طبقاتی دارد. و مردم با آنکه حوادث و مشکلات را می‌بینند، به دلیل عقب ماندگی فرهنگی، قدرت تحلیل‌ آن را ندارند. بدون تحلیل اقتصادی- اجتماعی و تاریخی ممکن نیست تا این موضوعات را به درستی تعریف کرد. کسانی‌که از عوامل بیرونی جنگ زیاد داد می‌زنند می‌خواهند ماهیت طبقاتی و اجتماعی جنگ را پنهان کرده و ذهن مردم را منحرف سازند. این اشرافیت در هر جامعه و در هر مرحله‌ی تاریخی برای فریب مردم، تحکیم سلطه و برای کشاندن مردم به دنبال خود، چنین تبلیغات نادرست را انجام می‌دهند و بعد از این هم می‌کنند.

رسالت ما روشنفکران است که زحمت بکشیم، بیاموزیم و تحقیق کنیم. ماهیت و روابط درشت و نازک طبقاتی و اجتماعی جنگ جاری در کشور را افشا کنیم. در چنین حالت، مردم افغانستان و مردم هیچ نقطه‌ی دنیا، علیه جنگ ویرانگر افغانستان موضع‌گیری مثبت نخواهند کرد.

سوال سوم:‌ آقای البرز در قسمتی از بیانیه خود شما از طبقات ستمگر و بهره‌کش یاد کردید و گفتید که این‌ها با کسانی‌که خود را تکنوکرات، بروکرات و داکتر و ماستر می‌دانند همدست اند، در واقع اینها دشمنان مردم افغانستان هستند، هدف تان از این افراد کی‌ها هستند؟

منظورم آن‌طور هم نیست. من این‌طور گفتم: این‌ها برای مکیدن خون مردم و خوردن گوشت خلق افغانستان مصروف هستند. اکثر این افراد که تحت عنوان تکنوکرات از خارج‌ آمده‌اند و براساس ارتباطات قومی، خانوادگی، قبیلوی، حزبی، زبانی  وارد دستگاه دولت شده‌اند، از طریق رشوه، اختلاس، فساد اداری دستگاه دولت را به اندازه‌ای فاسد کرده‌اند که آمر یک شعبه دستور رییس خود را اجرا نمی‌کند. تا رشوت نگیرند، هیچ‌کاری را قانونی انجام نمی‌دهند. البته این امر تنها شامل افرادی نیستند که از بیرون آمده‌اند؛ بلکه از داخل نیز چنین افراد فاسد و خون‌آشام وارد نظام شده‌اند و همه روزه بی‌رحمانه مشغول چپاولگری‌اند.

این یک واقعیت است که دولت به یک دستگاه کاملاً مردم‌آزار و فاسد تبدیل شده است. آنانیکه به نام تکنوکرات، بروکرات (اداره‌چی) و ماستر و داکتر آمده‌اند، حالا ما می‌بینیم که بلی! این‌ها مسلک خوب دارند. حالا می‌بینیم که چه‌قدر روحیه‌ی غیر ملی، غیر مترقی و فسادپرور دارند. ما این را انتقاد کردیم. طبقات ثروت‌مند و اشراف، قوم و قبیله نمی‌شناسند. همه‌ی شان متحد اند. اشراف هزاره، اشراف پشتون، اشراف اوزبیک، اشراف تاجیک خیلی به آسانی برای تحکیم سلطه‌ی خود بر مردم، گردهم جمع می‌شوند. این‌ها از هر وسیله‌ی ممکن استفاده می‌برند و مردم را فریب می‌دهند. روحیه‌ی قهرمان‌پرستی، روحیه‌ی مذهبی، ملی‌گرایی، سمت‌گرایی و همچنان روحیه زبان‌دوستی را ترویج می‌کنند. هدف شان از این کارها‌ این است که فقط مردم را فریب بدهند، مردم را متفرق نگه‌دارند و در نهایت مردم را در جهل و بی‌خبری قرار بدهند تا همیشه مردم هر شعار و سیاستی که آنان از او داد می‌زنند، باور کنند و به سمتی که اشاره می‌کنند؛ حرکت کنند. در حال حاضر تمام روش‌هایی را که شما در جامعه می‌بینید، همین‌گونه‌ است. منظور از بحث پیرامون سیاست فتنه‌گرانه‌ی اشرافیت این بود که اقوام افغانستان حضور مساویانه خود را در جامعه فراموش کنند. پشتون، تاجیک، اوزبیک، ترکمن و … این‌ها اقوام افغانستان هستند و این سرزمین میراث‌پدری شان است. این اقوام در این‌جا تولد و بزرگ شدند. این‌جا وطن اجدادشان است. از زبان و مذهب و از تمام سنن‌ قومی خود باید پاسداری کنند و آن را رشد و تکامل بدهند. اگر تنها به قوم خود اندیشیده، در مقابله با اقوام دیگر قرار بگیرند، اصل کلان وطندو‌ستی و وحدت ملی را خدشه‌دار می‌کنند. چه این بلندبینی و تکبر قومی باشد، چه بدبینی نفرت‌آمیز قومی باشد. این گرایش‌های منحرفانه‌ی قومی که حالا از سوی یک عده اشراف درنده مطرح می‌شود، ضد افغانستان و وطن ماست. مثلاً اینکه: ما ترک‌تبار هستیم، ما آریایی هستیم و یا اینکه ما پشتون هستیم. یکی با حسرت و هوای «لوی افغانستان» کار می‌کند، یکی در پی ساختن یک کشور جدید است و یا روی‌کرد عقب‌گرایانه دارند. این‌ها برای آینده‌ی وطن ما نه تنها مفید نبوده؛ بلکه خیلی زیان‌بار است. این کارها را برای این انجام می‌دهند که خود را کلان و اکثریت نشان دهند. برای اینکه امتیازات بیشتر از رقیبان هم‌صنف و هم‌قشر خود بگیرند، به این موضوعات روی می‌آورند. ولی اینکه ما از آریانا، از خراسان، از لوی افغانستان که در واقع بخش‌های دیروز تاریخ ما استند، باید بخوانیم و یاد بگیریم. چیزی را یاد بگیریم که برای فردای وطن و همبستگی مردم، پیشرفت اجتماعی و تحکیم استقلال اقتصادی- سیاسی ما کمک کند. یعنی این میهن‌پرستی در حالی‌که ضد ارزش‌های قومی نیست؛ ولی اقوام افغانستان را در یک محور کلی‌تر و کلان‌تر متحد می‌سازد. اما تبارگرایی‌ها و محلی‌گرایی‌ها بدبختانه خلاف اصل میهن‌پرستانه بوده، مردم افغانستان را به سوی جدایی و دشمنی سوق می‌دهد. این‌ها زمینه‌های مناسبی برای پیدایش و رویش و تکامل جنگ‌های ناخواسته است. کی می‌‌خواهد در افغانستان جنگ باشد؟ این جنگ برای کی مفید است؟ برای یک عده جنگ‌سالار که خودشان مولود جنگ اند و با جنگ نفس می‌کشند و بدون جنگ از بین می‌روند. جنگ برای این‌ طبقه‌ی جامعه، مفید است. در واقع همین بخشی از جامعه، فرهنگ جنگ و مخالفت و دشمنی را پیوسته تبلیغ می‌کنند. تلویزیون و رادیوها را در اختیار دارند و برای قهرمان‌سازی و رهبرسازی شان از این طریق می‌تپند.

رسانه‌ها برای پرورش روحیه‌ی سالم ملی، تنویر و بسیج سیاسی و تشویق اشتراک مردم در مبارزات کلان سیاسی باید یک موضع‌گیری روشن مردمی داشته باشند. ما باید صف مردم افغانستان را از صف اشرافیت ستمگر، ظالم و بهره‌کش جدا کنیم. این رسالت ماست و این تهمت نیست که اشرافیت را مستبد می‌خوانیم؛ زیرا آنان ذهن، خواست و منفعت خود را با فریب، نیرنگ و با زور بر مردم افغانستان تحمیل می‌کنند؛ چنان‌چه تا حالا کردند. ما هزارها نمونه از شانتاژ، تهدید، تخویف، زورگویی و تحمیق اشرافیت را داریم. همه‌اش به معنای ستم است. تحمیل اراده‌ی خود به جامعه. ستم که معنای دیگری ندارد غیر از تحمیل اراده‌ی خود به دیگران. جامعه‌ی ما را در یک وضعیت بسیار هولناک و وحشتناک قرار داده‌اند که هرلحظه امکان سقوط آن ملاحظه می‌شود، مملکت را در یک پرتگاه قرار داده‌اند.

سوال چهارم: تشکر جناب البرز. در اخیر اگر پیشنهاد داشته باشید برای نسل جوان و تحصیل‌کرده‌ی افغانستان که این‌ها چه رسالت دارند و چه کرده می‌توانند؟

نه تنها افغانستان؛ بلکه تمام تاریخ جوامع بشری را شما مطالعه کنید، هر جامعه از این مراحل رشد و تکامل عبور کرده؛ همیشه پیشوایان حرکت‌های بزرگ اجتماعی، روشنفکران تحصیل‌کرده و باسواد بوده‌اند. پیشنهاد من به نسل جوان و تحصیلکرده‌ی افغانستان این است که رسالت شان را درک کنند. آموزه‌های جامعه‌شناسی و اقتصاد را یاد بگیرند. از همه مهم‌تر فلسفه و سیاست را بیاموزند و به جامعه‌شناسی افغانی بپردازند.

جوانان باید تحقیق کنند؛ زیرا وقتی که شناخت دقیق از جامعه پیدا کردند، بعد از آن برنامه‌ی مبارزه‌ی مردمی و دموکراتیک و وطن‌پرستانه‌ی خود را می‌توانند به نحو درست آن، طرح و سازماندهی نمایند. بدون درک و شناخت جامعه هر سیاست و با هر عنوان اجتماعی که مطرح شود، به درد پیشرفت و ترقی جامعه نمی‌‌خورد. جنبش‌های کلان اجتماعی- سیاسی داشتیم، بدبختانه امروز آن‌ها به دست چند اشراف و جنگ‌سالار تهی شده و به حیث ابزار سرکوب و فریب مردم باقی ماندند.

مردم قربانی شدند. میلیون‌ها انسان طی چهار دهه جنگ برای “هیچ و پوچ” کشته شدند؛ اما ثمر آن به چهار تا اشراف و جنگ‌سالار رسید. قصرهای این‌ها آسمان را می‌خراشند. خانه‌های مجلل و مفشنی که دارند، از تهِ آن بوی خون می‌آید. این‌ها با صدها تفنگ‌دار پلنگی پوش تامین امنیت می‌شوند، گشت‌وگذارشان در شهر چه‌قدر وحشتناک و نفرت‌انگیز بوده و اسباب آزار و اذیت مردم هستند. در کشورهای پیشرفته وقتی یک وزیر از دفتر کارش به خانه می‌رسد، از موتر دولتی دیگر به امور شخصی استفاده نمی‌کند. با موتر شخصی خود با خانم‌اش به خرید می‌رود. این‌جا چه گپ است که وزیر هم معاش بلند می‌گیرد، هم کرایه خانه دارد، هم خرچ دسترخوان می‌گیرد و هم تمام چیزی که در وزارت‌خانه‌ها است، در اختیار خانواده وی است. همه‌ی مقام‌های ملکی تا نظامی همین‌طوری اند. این‌ها به حیث یک پرازیت به پیکر دولت ناتوان چسپیده‌اند. هم دولت را می‌مکند و هم دولت را به یک ابزار آزار و اذیت مردم تبدیل کرده‌اند. چگونه می‌توانیم علیه این‌ها مبارزه کنیم؟ بناً خواهش من از جوانان این است که این رسالت را که یک بار سنگین تاریخ است، فداکارانه به عهده بگیرند. برای اینکه جوانان بخواهند یا نخواهند، بدانند یا ندانند، باید این رسالت را به دوش بکشند و در پیشاپیش مردم علم مبارزه‌ی دموکراتیک، عادلانه و ملی را به دست بگیرند. البته دشوار است و قربانی دارد. اما ناگزیر استیم. زیرا تاریخ تشنه است. تاریخ به خون قهرمانان و جوان‌مردان ایثارگر محتاج است. از خون است که تاریخ مست می‌شود و راه فرار از آن وجود ندارد. من از جوانان دعوت می‌کنم که با جسارت بیایند و وارد میدان مبارزه شوند. سختی‌ها را بپذیرند و تحمل کنند. زندگی همیشه رفاه و آرامش ندارد. آن روزی که تاریخ از فراز سرِ ستم‌گران، مستانه عبور نماید، دور نیست.

تشکر از شما جناب استاد.

البرز: از شما هم تشکر.

کابینه طرح درج نام مادر در تذکره تابعیت را تایید کرد

0

خبرگزاری رصد: در جلسۀ کابینه تحت ریاست محمد اشرف غنی رئیس جمهوری اسلامی افغانستان که عصر امروز در ارگ دایر گردیده بود، طرح درج نام مادر در تذکره تایید شد.در گزارش ارگ ریاست جمهوری آمده است که کابینۀ جمهوری اسلامی افغانستان بعد از بحث و مرافعه طرح تعدیل و ایزاد در برخی از مواد قانون ثبت احوال نفوس با درج نام مادر در تذکره تابعیت را مورد تایید و تصویب قرار داده است.این طرح قبلاً توسط کمیته قوانین نیز تایید شده بود.قرار است این طرح بعد از تایید کابینه به ولسی جرگه فرستاده شود و بعد از تایید پارلمان کشور اجرایی خواهد شد.شماری از فعالان حقوق زن و حقوق بشر از چندی اینسو با راه اندازی کمپاین #نامم_کجاست خواهان درج نام مادر در تذکره تابعیت شده بودند

.#خبرگزاری_رصد