Home Blog Page 9

رویای ثروتمند شدن افغان‌ها با یوتیوب

0

با گسترش استفاده از شبکه‌های اجتماعی و بالارفتن سطح سواد مردم نسبت به این موضوعات، فعالیت در پلتفرم‌های آنلاین مثل یوتیوب که زمینه‌های کسب درآمد را نیز برای تولیدکنندگان محتوا فراهم می‌کند؛ به طور قابل ملاحظه‌ای افزایش پیدا کرده است.

پس از موج مهاجرت حاصل از سقوط افغانستان و فضای سانسور شدید رسانه‌ای در کشور، کانال‌های یوتیوب محلی؛ حالا بیش از پیش دنبال‌کننده دارند.

کسانی‌که کشور خود را ترک کرده‌اند و هنوز خود را به افغانستان وابسته احساس می‌کنند، با چک کردن کانال‌های یوتیوب و برنامه‌های آن‌ها سعی می‌کنند تا از اوضاع کشور و وضعیت مردم اطلاع حاصل کنند.

همچنین رویای درآمد دالری حاصل از بازدید ویدیوها باعث شده است که افراد بسیار زیادی دست به ایجاد کانال‌های یوتیوب بزنند.

خبرگزاری رصد با بررسی 10 کانال یوتیوب محبوب در افغانستان که میانگین بازدید آن‌ها در ماه به بیش از یک میلیون می‌رسد، دست‌یافته که بیشترین بازدید این کانال‌ها مربوط به گزارش‌های خیابانی و برنامه‌های جمع‌آوری و توزیع کمک است.

آشنا نبودن مسئولین این کانال‌ها با اصول حرفه‌ای خبرنگاری سبب شده است که گاهاً حریم خصوصی افراد جامعه توسط این یوتیوبران نقض شده و به شخصیت اجتماعی آن‌ها لطمه وارد شود. همچنین این کانال‌ها گاهاً برای بازدید بیشتر اقدام به نشر شایعات و موضوعات حساسیت برانگیز می‌زنند.

با این حال به دلیل آن‌که دیگر نهادهای خبرنگاری حضور فعالی در افغانستان ندارند، برخوردی نسبت به فعالیت این افراد صورت نمی‌گیرد.

حکومت طالبان نیز سعی کرده است تا با توزیع جواز به کانال‌های یوتیوب، بخشی از درآمد این کانال‌ها را برای خود جمع‌آوری کند و همچنان بر محتوای آن‌ها نظارت نزدیکتری داشته باشد.

خبرگزاری رصد با بررسی میزان درآمد برخی از کانال‌های یوتیوب فعال در افغانستان، دست‌یافته است که برخی از این کانال‌ها ماهانه 20 تا 30 هزار دالر امریکایی درآمدزایی دارند.

نمونه درآمد یکی از کانال‌های پربازدید در افغانستان ( بررسی شده توسط Social Blade )

یوتیوبران فعال در کشور، برای نزدیکی بیشتر با گروه طالبان و همچنین رفع موانع فعالیت خود، اغلب دست به تبلیغات مثبت برای گروه طالبان می‌زنند و اقدامات آن‌هارا بزرگنمایی می‌کنند.

با این حال رسیدن به درآمد در کانال‌های یوتیوب نیز مسیر ساده‌ای نیست و یک کانال برای به درآمد رسیدن و به اصطلاح Monetize  شدن، نیازمند حداقل 4 هزار ساعت بازدید ( Watch time ) و حداقل 1 هزار مشترک ( Subscriber ) است. همچنین کانال‌ها باید در تولید محتوای خود قوانین کپی‌رایت را رعایت کرده و محتوای انحصاری خود را نشر کنند.

ققنوس آزادی

0

ققنوس آزادی

شب
بر بامِ کابل چادرِ سیاهش را کشیده است
و ماه
پشتِ دیوارهای بلندِ فرمان
بی‌اجازه روشن نمی‌شود

ای قلم،
از زخمِ جوهرت بنویس
از سرزمینی
که بهشتِ آزادی‌اش را
در بازارِ تعصب
به سکه‌های زنگ‌زده فروختند

در این خاک
«میهن»
نامی‌ست تبعیدی
و «ترس»
قانونِ هر صبح

دموکراسی
آن پرندۀ بهاری
که بی‌صدا آمد
پایش که به برفِ جهل رسید
پرهایش ریخت
و در شیارهای سرما
یخ زد

اکنون
به‌جای قانون
شلاق می‌روید
و به‌جای مدرسه
دیوار بلندتر می‌شود

ای دخترانِ روشنی!
که خورشید را
از پلک‌هایتان ربودند
و رؤیا را
زیرِ چادرهای تیره دفن کردند

نام‌هایتان را
از تخته‌ها تراشیدند
صدایتان را
از کوچه‌ها

به شما گفتند
راه نرو
نخند
نخوان

به پاهایتان
اجازه ندادند
قله را لمس کند
به دستانتان
بخشنامه زدند
که فردا ممنوع است

ای کتاب‌های خاموش!
ای قلم‌های لب‌بریده!
ای زنگِ تفریحی
که هرگز نواخته نشد

خانه‌ها
قفس شدند
و قفس
خانه

آواز
در گلو
شکست
مبادا
هوا آلوده شود
به بودنِ زن

و آنان
که نام خود را قدرت گذاشتند
زیبایی را
کافر خواندند
رنگ را
جرم

موزه‌ها را بستند
تا حافظه بمیرد
کتاب‌ها را سوزاندند
تا سؤال نمانَد

زنان را حبس کردند
تا ضعفِ خویش را
مقدس جلوه دهند

اما
ایست!

این خاک
به خاموشی عادت ندارد
در هر دلِ زن افغان
ذرّه‌ای آتش
پنهان است

اگر امروز
در پستوها نفس می‌کشد
فردا
جنگل خواهد شد

دیوار
تا ابد
دیوار نمی‌ماند
شب
حافظۀ کوتاهی دارد

و از دلِ همین خاکسترها
با بال‌هایی از زخم و امید
ققنوسِ آزادی
برخواهد خاست

نه تک‌صدا
بلکه
با آوازِ درهم‌تنیدۀ
تمامِ قوم‌ها
تمامِ زن‌ها
تمامِ رؤیاهای
به‌تعویق‌افتاده

و آن روز
آسمان
دیگر
اجازۀ پرواز
نمی‌خواهد

نویسنده: م.محمدی

مهاجرت افغانها – یک سال پس از بازگشت طالبان

0

 

یک سال پس از بازگشت طالبان به قدرت، افغانستان به مرکز یکی از گسترده‌ترین موج‌های مهاجرت معاصر جهان تبدیل شده است؛ موجی که با بحران اقتصادی، محدودیت‌های اجتماعی، سقوط نظام اداری و افزایش فشارهای امنیتی شتاب گرفته و میلیون‌ها نفر را به سوی مرزهای ایران، پاکستان و مسیرهای پرخطر اروپا روانه کرده است.

روایتی از دلایل، ابعاد و پیامدهای این مهاجرت عظیم همراه با تحلیل آماری، روایت‌های انسانی و بررسی وضعیت میزبانان منطقه‌ای.

1-افغانستان پس از طالبان؛ از ناامنی تا فروپاشی اقتصادی

بازگشت طالبان با فروپاشی ساختارهای حکومتی همراه شد. نظام مالی فلج شد، منابع ارزی مسدود ماند و کمک‌های بین‌المللی که اقتصاد افغانستان به آن وابسته بود به‌سرعت کاهش یافت. سازمان‌های بین‌المللی تخمین می‌زنند:

۹۷٪  جمعیت در خطر سقوط به زیر خط فقر قرار گرفته است.

بیکاری در سال نخست حکومت طالبان تا چهل درصد افزایش یافته است.

ارزش پول ملی نزدیک به چهل درصد کاهش یافته است.

فشار اقتصادی، همراه با محدودیت‌های اجتماعی و امنیتی، انتخاب‌های مردم را محدودتر کرد: بسیاری راهی جز ترک کشور ندیدند.

2- موج مهاجرت؛ آمار یک بحران تاریخی

بر اساس داده‌های سازمان‌های بین‌المللی  UNHCRو IOM از زمان بازگشت طالبان:

بیش از ۱.۶ تا ۲ میلیون افغان کشور را ترک کرده‌اند.

مجموع آوارگان داخلی + خارجی به بیش از ۶.۵ میلیون نفر رسیده است.

افغانستان اکنون نخستین منبع مهاجر و پناهجو در منطقه و یکی از سه منبع بزرگ در جهان است.

مقصدهای اصلی مهاجران افغان:

ایران: حدود ۵ تا ۶ میلیون افغان—بزرگ‌ترین جامعه مهاجر افغان در جهان

پاکستان: حدود ۳.۷ میلیون نفر

مسیر اروپا: هر سال ده‌ها هزار نفر

ترکیه: یکی از اصلی‌ترین ایستگاه‌های مسیر اروپا

خلیج فارس و آسیای میانه: مقاصدی اقتصادی برای کارگران افغان

 

۳- ایران؛ نخستین پناهگاه و اولین خط بحران

ایران به‌دلیل هم‌مرز بودن، زبان مشترک با بخشی از افغان‌ها و سهولت جابه‌جایی مرزی، پس از سقوط کابل با موجی بی‌سابقه مواجه شد.

آمار و واقعیت میدانی

روزانه ۳ تا ۵ هزار نفر در ماه‌های نخست از مرزهای شرقی وارد ایران می‌شدند.

برآوردهای مختلف از حضور ۵ تا ۶ میلیون افغان در ایران حکایت دارد.

تنها حدود یک میلیون نفر دارای مدارک قانونی‌اند؛ اکثریت در وضعیت نامشخص حقوقی به سر می‌برند.

چالش‌های اصلی مهاجران در ایران

نداشتن مدارک قانونی → محدودیت در کار، سفر و تحصیل

دستمزدهای پایین و نبود بیمه

برخوردهای امنیتی و فشارهای اقتصادی

هزینه بالای زندگی، به‌ویژه در مشهد، تهران و کرمان

بازگرداندن‌های مرزی و برخوردهای سخت‌گیرانه

 روایت انسانی:

امین، ۲۶ ساله، که از قندوز به کرمان آمده:

“وقتی طالبان آمدند، اولین نگرانی‌ام این بود که بخاطر کار من و برادرم در اردوی ملی بازداشت یا حتی کشته شویم برای همین با برادرم پیاده از نیمروز به ایران رسیدیم. سه روز در بیابان بودیم بدون آب و غذا. حالا در یک کوره خشت‌پزی کار می‌کنیم؛ کار سخت و طاقت فرسا و مزد کم است اما امنیت جان داریم.

 

۴- مسیر اروپا؛ سفری میان زندگی و مرگ

برای بسیاری از افغان‌ها، عبور از ایران و ترکیه تنها مرحله نخست است. مقصد نهایی، رسیدن به اروپا و تقاضای پناهندگی است؛ مسیری که یکی از خطرناک‌ترین راه‌های مهاجرت در جهان شناخته می‌شود.

آمار و شواهد

افغان‌ها طی سال  2021 تا 2023 یکی از سه گروه بزرگ پناهجویان اروپا بودند.

یونان، بلغارستان و ایتالیا بیشترین ورودی افغان‌ها را ثبت کرده‌اند.

هزاران نفر با پرداخت ۳ تا ۷ هزار دلار به قاچاق‌برها وارد ترکیه

xr:d:DAFVqeXVuOY:1553,j:7191527145669393100,t:23092914

یا مسیر بالکان می‌شوند.

 

چرا مسیر اروپا؟

نبود امکان اقامت قانونی در ایران و پاکستان

خطر شناسایی و بازگشت اجباری

مسدود شدن فرصت‌های اقتصادی

امید به امنیت، تحصیل و حقوق انسانی در اروپا

 

روایت از مسیر بالکان

 

فرشته، ۱۹ ساله، دانشجوی سابق کابل:

“از هرات به ایران و بعد به ترکیه رفتیم. سه بار تلاش کردیم از جنگل‌های مرز بلغارستان عبور کنیم. یک بار پلیس ما را دستگیر و لت و کوب کرد و برگرداند. پدرم گفت یا زندگی، یا مرگ؛ دیگر راهی نداشتیم. حالا در صربستان منتظر فرصت برای ادامه راه هستیم”

 

۵-دلایل اصلی مهاجرت؛ فشارهای چندلایه

۱. ترس امنیتی

اعضای نیروهای امنیتی دولت پیشین

کارمندان زن

خبرنگاران، فعالان مدنی، اقلیت‌های قومی–مذهبی

 ۲. بحران اقتصادی

سقوط درآمدها

افزایش شدید قیمت مواد غذایی

بسته شدن فرصت‌های شغلی برای زنان

۳. محدودیت‌های اجتماعی – به‌ویژه برای زنان

ممنوعیت آموزش برای دختران

محدودیت کار زنان

در برخی مناطق ممنوعیت بدون محرم بیرون رفتن

۴. خشکسالی و تغییرات اقلیمی

خشک شدن زمین‌های کشاورزی

افزایش مهاجرت روستا–به–شهر و سپس خروج از کشور

 

۶-پیامدهای مهاجرت؛ جامعه‌ای نیمه‌خالی، خانواده‌هایی ازهم‌گسسته

در بسیاری از روستاهای شمال و غرب افغانستان، جمعیت تا ۳۰٪ کاهش یافته.

خانواده‌ها نصفه‌نیمه شده‌اند؛ مردان و جوانان مهاجر شده، زنان و سالمندان مانده‌اند.

اقتصاد محلی سقوط کرده؛ کمبود نیروی کار، افزایش قیمت کالا، و رکود بازار.

کودکان در مسیر مهاجرت آموزش را رها کرده‌اند.

 

۷-آینده مهاجرت افغانستان؛ دورنمای مبهم

چشم‌انداز مهاجرت از افغانستان در سال‌های پیش رو، تحت تأثیر مجموعه‌ای از بحران‌های داخلی و منطقه‌ای، همچنان تیره و نامطمئن به نظر می‌رسد. تا زمانی که اقتصاد کشور در بحران باقی بماند، محدودیت‌های شدید علیه زنان و دختران ادامه یابد، وضعیت امنیتی پایدار نشود و حکومتی فراگیر و مشارکتی با حضور تمام اقوام، گروه‌ها و اقلیت‌ها شکل نگیرد، مهاجرت افغان‌ها نه تنها کاهش نخواهد یافت، بلکه می‌تواند به یکی از بحران‌های دائمی و ساختاری در منطقه تبدیل شود.

یک سال پس از بازگشت طالبان به قدرت، افغانستان با ترکیبی از بحران‌های هم‌زمان روبه‌روست: فروپاشی اقتصادی و نابودی فرصت‌های شغلی، محدودیت‌های اجتماعی و کاهش آزادی‌های فردی، افزایش شدید ناامنی غذایی و بحران‌های بهداشتی و آموزشی، و نیز بی‌ثباتی امنیتی که مردم را به زندگی در ترس دائم وادار می‌کند. چنین وضعیتی، فشار روانی و معیشتی سنگینی بر شهروندان وارد کرده و بسیاری را مجبور به ترک خانه، خانواده و وطن خود کرده است.

مهاجرت گسترده افغان‌ها، از جوانان تحصیل‌کرده و متخصص تا خانواده‌های کامل، به کشورهای همسایه مانند ایران و پاکستان و حتی به اروپا و ترکیه، نه تنها یک پدیده انسانی، بلکه پیامی هشداردهنده برای منطقه است. این جریان مهاجرت، کشور را در حال تهی‌شدن از نیروی کار، مهارت و سرمایه انسانی حیاتی برای بازسازی و توسعه ساخته و آینده‌ای مبهم برای ساختارهای اجتماعی و اقتصادی باقی گذاشته است.

در عین حال، این مهاجرت با چالش‌های اجتماعی و اقتصادی در کشورهای مقصد نیز همراه است و می‌تواند فشار بر منابع محلی، بازار کار و خدمات عمومی را افزایش دهد. بدون تغییرات اساسی در سیاست‌ها و مدیریت بحران‌ها، افغانستان و منطقه شاهد تداوم یک چرخه مهاجرت اجباری خواهند بود؛ چرخه‌ای که هم بر انسان‌ها و هم بر ثبات منطقه‌ای هزینه‌های سنگینی تحمیل می‌کند و راه بازگشتی ساده برای مردم و دولت افغانستان باقی نمی‌گذارد.

 

نویسنده: نیما

دریای هلمند دریایی که مرز می‌سازد

0

 

در گستره‌ خشک و متغیر جنوب افغانستان و شرق ایران، دریای هلمند همچون تار حیاتی میان دو کشور کشیده شده است؛ رودی که در سکوت خود، هم مرزها را می‌سازد و هم آن‌ها را در دل خاک و شن می‌شکند. سال‌هاست که این شریان زندگی، محور اختلافات و گفت‌وگوهای داغ سیاسی، اقتصادی و انسانی میان کابل و تهران شده است. هر موجی که در مسیر این رود می‌لغزد، گویی حامل تاریخ ده‌ها پیمان نانوشته، امید و ناامیدی هزاران کشاورز و واهمه‌ی دو دولت از خشکیدن ساحات مشترک است.

دریای هلمند فقط آب نیست؛ روایت مرزی است میان اعتماد و سوء‌ظن. منشأ آن در کوه‌های هندوکش، و مسیرش از ولایت هلمند تا دشت‌های خشک سیستان و بلوچستان امتداد یافته؛ جایی که روزی صدای چاه‌ها و صدای گاوآهن با آواز رودخانه درآمیخته بود. اما اکنون، در بسیاری از روزهای سال، بسترش ترک خورده و جوانان روستایی به جای نشاندن بذر گندم، خاک ترک‌خورده را با دست لمس می‌کنند تا خاطره‌ی جریان آب را به یاد بیاورند.

در سال‌های اخیر، کنترل و سهم‌برداری از دریای هلمند به یکی از چالش‌های جدی میان ایران و طالبان بدل شده است. طالبان با تکیه بر سد کجکی و دیگر تأسیسات آبی، توزیع جریان رودخانه را مدیریت می‌کنند و گاه به دلایل فنی یا سیاسی، رهاسازی آب را متوقف می‌سازند. از سوی دیگر، ایران با استناد به قرارداد رسمی سال ۱۳۵۱، پیوست و مفاد حقابه‌ای مشخص را مطالبه می‌کند؛ اما در زمستان‌های خشک و تابستان‌های سوزان، این تعهدات به سایه‌هایی سیال تبدیل می‌شوند که هر طرف تعبیر خاص خود را از آن دارد.

در دو سوی مرز، واژه‌ی «حقابه» معناهای متفاوتی گرفته است. برای کشاورز افغان در دهکده‌های هلمند، ذخیره‌ی آب پشت سدها نشانه‌ی امید به محصول است؛ برای کشاورز ایرانی در دشت هامون، خشکیدن تالاب به منزله‌ی از دست رفتن معیشت و هویت منطقه‌ای. هر دو، در غیاب آب، خود را قربانی تصمیم‌هایی می‌دانند که در سطوح سیاسی گرفته می‌شود و کمتر بازتاب صدای روستا را دارد. وقتی آب نمی‌رسد، روستاها کوچ می‌کنند؛ مرزها خالی‌تر می‌شوند و مهاجرت رونق می‌گیرد.

 

پشت تنش‌های فعلی، خاطره‌ی ده‌ها گفت‌وگو و تفاهم وجود دارد؛ از نشست‌های فنی تا نامه‌های دیپلماتیک که هر بار امید به توافق را زنده می‌کرد و سپس در پیچ‌وخم واقعیت‌های اقلیمی و فشارهای داخلی رنگ می‌باخت. سدسازی‌ها در افغانستان برای مدیریت منابع و تولید برق انجام شد، اما در عمل موجب کاهش جریان طبیعی به سمت ایران گردید. در داخل افغانستان نیز سیلاب‌های ناگهانی، زیرساخت‌های ضعیف و نبود شبکه‌ی توزیع مدرن، سبب می‌شود بخشی از آب پیش از رسیدن به مقصد هدر رود.

در ایران، نگاه به دریای هلمند همواره فراتر از مقوله‌ی صرفاً زیست‌محیطی بوده است؛ مسئله‌ی امنیتی، اجتماعی و فرهنگی. خشکیدن هامون نه فقط فاجعه‌ای اقلیمی بلکه ضربه‌ای به توازن جمعیتی مرزنشینان تلقی می‌شود. تالاب‌های خشک، بادهای ماسه‌زا را آزاد می‌کنند و بسیاری از روستاهای مرزی خالی از سکنه می‌شوند، درحالی‌که در سوی مقابل افغانستان نیز بیکاری و فقر از افزایش مصرف داخلی آب در بالا‌دست چندان مهار نمی‌شود. بدین‌سان، دریای هلمند دیگر فقط بحران آب نیست، بلکه نشانه‌ای از ناتوانی در مدیریت مشترک منابع طبیعی است.

در گفتار طالبان، کنترل دریای هلمند بخشی از حق حاکمیتی افغانستان بر منابع ملی معرفی می‌شود. اما در گفتار دیپلمات‌های ایرانی، رد جریان طبیعی این رودخانه به معنای نقض عهد بین‌المللی تلقی می‌گردد. در میانه‌ی این جدال لفظی، زندگی مردم روان است؛ نه مرز می‌شناسد، نه تفاهم‌نامه. کاروان‌هایی از روستاییان افغان گه‌گاه تا نزدیک مرز سیستان می‌آیند تا زمین‌های خشک را ببینند که روزگاری در دو سوی مرز یک بستر بودند. خاطره‌ی روزهایی که آب بی‌هیچ تأییدنامه‌ای جاری بود، اکنون بدل به روایتی شده در ذهن نسل‌های جدید.

برخی تحلیل‌گران معتقدند بحران دریای هلمند بیش از آن‌که ناشی از دشمنی باشد، نتیجه‌ی ناهماهنگی نهادی، فرسایش اعتماد و نبود سازوکار شفاف برای سنجش حجم واقعی آب است. هیچ دستگاه مشترکی برای اندازه‌گیری دقیق جریان وجود ندارد و هر طرف براساس داده‌های داخلی خود قضاوت می‌کند. خشک‌سالی‌های پیاپی و تغییر اقلیم نیز معادله را پیچیده‌تر کرده‌اند. این روند اگر ادامه یابد، حتی با توافق جدید نیز مقدار آب برای تقسیم به اندازه‌ی سابق نخواهد بود.

با این حال، میان این واقعیت‌های تلخ، نشانه‌هایی از امید نیز دیده می‌شود. در سال‌های اخیر، کارشناسان محیط‌زیست در هر دو کشور پیشنهادهایی برای ایجاد ایستگاه‌های مشترک پایش، احیای تالاب‌ها و نهادهای متخصص در مدیریت مرزهای آبی مطرح کرده‌اند. آنان بر این باورند که تنها از راه همکاری فنی و شفاف‌سازی داده‌ها می‌توان از رودخانه‌ای که مرزها را خلق و گاهی می‌شکند، پلی برای پیوند ساخت، نه جدایی. دریای هلمند می‌تواند بار دیگر به رودخانه‌ای تبدیل شود که به‌جای تقسیم، زندگی را میان مردمان دو سوی خود به اشتراک بگذارد.

در پایان، واقعیت این است که دریای هلمند همچنان جاری است؛ گاه در بستر و گاه در ذهن‌ها. در فصل‌های خشک و پرغبار، بسترش شاید تهی است اما خاطره‌اش پر از امید مردم دو سرزمین است. این رود هرگونه که جریان یابد، بخشی از تاریخ مشترک افغانستان و ایران باقی خواهد ماند — تاریخی که هر موج آن یادآور این حقیقت است که هیچ مرزی در برابر عطش زندگی پایدار نمی‌ماند.

 

نویسنده: ابراهیمی

پنجشیر پس از سقوط جمهوریت؛ مقاومت نافرجام و پرسش‌های بی‌پاسخ

0

 

پنجشیر پس از سقوط جمهوریت؛ مقاومت نافرجام و پرسش‌های بی‌پاسخ

پس از سقوط دولت محمد اشرف غنی و بازگشت طالبان به قدرت در افغانستان، بحث درباره امکان شکل‌گیری جبهه‌های مقاومت مسلحانه در نقاط مختلف کشور مطرح شد. در این میان، پنجشیر به‌عنوان نماد تاریخی مخالفت با طالبان و محل استقرار احمد مسعود و امرالله صالح، بیش از سایر مناطق در کانون توجه رسانه‌ها و افکار عمومی قرار گرفت. با این حال، تحولات میدانی و واکنش‌های اجتماعی نشان داد که پروژه مقاومت در پنجشیر، با چالش‌های جدی داخلی و ملی روبه‌رو بوده است.

در روزهای نخست پس از سقوط کابل، اعلام مواضع احمد مسعود و همراهانش مبنی بر مخالفت با حکومت طالبان، این تصور را تقویت کرد که پنجشیر می‌تواند بار دیگر به پایگاه مقاومت مسلحانه تبدیل شود. پیشینه تاریخی این منطقه در دوران اشغال شوروی و همچنین در دهه نخست حاکمیت طالبان، به این تصور دامن زد و برخی گمان می‌کردند که جبهه‌ای جدید با قابلیت گسترش ملی در حال شکل‌گیری است.

در این چارچوب، قرار گرفتن احمد مسعود ــ فرزند احمدشاه مسعود ــ در رأس این جریان، برای بخشی از حامیان داخلی و خارجی یادآور سرمایه نمادینی بود که می‌توانست نقش بسیج‌کننده ایفا کند. افزون بر این، عدم حضور مستقیم او در ساختار قدرت دولت پیشین و نداشتن پرونده‌های شناخته‌شده فساد یا نقض حقوق بشر، از منظر برخی تحلیلگران می‌توانست زمینه‌ای برای جلب توجه و حمایت بیرونی فراهم آورد.

واقعیت‌های میدانی

با وجود این انتظارات، درگیری‌های محدود نظامی در پنجشیر به‌سرعت به سود طالبان پایان یافت. نیروهای طالبان توانستند کنترل کامل دره را در دست بگیرند و جبهه مقاومت عملاً از امکان تحرک مؤثر محروم شد. پیامد فوری این وضعیت، تشدید فشارهای امنیتی و اقتصادی بر ساکنان محلی و مهاجرت بخشی از جمعیت بود.

این تحولات، پرسش‌های تازه‌ای را مطرح کرد: چرا مقاومت نتوانست از حمایت گسترده برخوردار شود؟ و چرا برخلاف برخی پیش‌بینی‌ها، جبهه‌های مشابهی در دیگر نقاط کشور شکل نگرفت؟

یکی از عوامل تأثیرگذار در این زمینه، به روایت‌های سیاسی و رسانه‌ای دو دهه گذشته بازمی‌گردد. در دوران جمهوریت، پنجشیر به‌طور گسترده به‌عنوان مرکز اصلی «جهاد» و «مقاومت» معرفی می‌شد؛ روایتی که به اعتقاد منتقدان، نقش دیگر اقوام و مناطق افغانستان را کم‌رنگ جلوه می‌داد. این نگاه، به‌ویژه در میان بخشی از نسل جوان پنجشیری، نوعی احساس تمایز و جایگاه ویژه ایجاد کرد.

منتقدان این رویکرد معتقدند که چنین بزرگ‌نمایی‌هایی، اگرچه سرمایه نمادین کوتاه‌مدتی ایجاد کرد، اما در بلندمدت به شکاف‌های اجتماعی و بی‌اعتمادی میان گروه‌های مختلف دامن زد؛ بی‌اعتمادی‌ای که در مقطع حساس پس از سقوط جمهوریت، خود را در عدم همراهی سراسری با جبهه پنجشیر نشان داد.

بخش دیگری از تردید جامعه افغانستان نسبت به هرگونه پروژه قدرت‌طلبانه جدید، به حافظه تاریخی بازمی‌گردد. تجربه جنگ‌های داخلی دهه هفتاد خورشیدی، نقش برخی گروه‌های مجاهدین در آن دوران، و همچنین عملکرد دولت‌های پسین، موجب شده است که بخش قابل‌توجهی از جامعه نسبت به تکرار الگوهای انحصار قدرت حساس باشد. در چنین فضایی، برخی مواضع و اظهارات منتشرشده از سوی حامیان جبهه پنجشیر در شبکه‌های اجتماعی ــ که گاه بر محور هویت قومی یا جغرافیایی می‌چرخید ــ این نگرانی را تقویت کرد که حتی در صورت موفقیت نظامی، ساختار حکمرانی آینده نیز فراگیر نخواهد بود.

احمد مسعود در مواضع رسانه‌ای خود بر مفاهیمی چون آزادی، برابری و مشارکت همه شهروندان تأکید داشته است. با این حال، بخشی از گفتمان حامیان او در فضای مجازی، با این رویکرد هم‌خوانی کامل نداشته و گاه نشانه‌هایی از رویکردهای انحصارطلبانه در آن دیده شده است. این شکاف میان پیام رسمی رهبران سیاسی و رفتار یا گفتار برخی هواداران، یکی از چالش‌های اصلی این جریان ارزیابی می‌شود.

چرا حمایت ملی شکل نگرفت؟ با توجه به نارضایتی گسترده از حکومت طالبان، انتظار می‌رفت هر حرکت مخالف این گروه با استقبال عمومی روبه‌رو شود. اما عدم شکل‌گیری حمایت گسترده از جبهه پنجشیر نشان داد که مخالفت با طالبان لزوماً به معنای حمایت از هر آلترناتیو موجود نیست. بسیاری از شهروندان، آینده نامعلوم، احتمال تداوم تبعیض، و فقدان چشم‌انداز روشن برای یک نظام سیاسی فراگیر را از عوامل اصلی عدم همراهی خود عنوان می‌کنند.

تجربه پنجشیر پس از سقوط جمهوریت، بار دیگر اهمیت اعتماد اجتماعی، روایت‌های فراگیر و برنامه سیاسی شفاف را برجسته کرد. تحولات این منطقه نشان داد که سرمایه نمادین گذشته و مخالفت با طالبان، به‌تنهایی برای جلب حمایت ملی کافی نیست. پرسش کلیدی همچنان باقی است: هر جریان مدعی تغییر، تا چه اندازه می‌تواند تصویر روشنی از آینده‌ای مبتنی بر برابری شهروندی و مشارکت همه گروه‌ها ارائه دهد؟

پاسخ به این پرسش، نه‌تنها برای آینده پنجشیر، بلکه برای هرگونه تحرک سیاسی در افغانستانِ پساطالبان تعیین‌کننده خواهد بود.

 

نویسنده: محمدعظیم محمدی

افغانستان یک سال پس از بازگشت طالبان

0

وعده‌های امنیت، واقعیتِ سرکوب و فروپاشی

کابل یک سال پس از آن‌که طالبان در ۱۵ اوت ۲۰۲۱ کنترل کابل را در دست گرفتند و حکومت پیشین افغانستان فروپاشید، کشور با مجموعه‌ای از عمیق‌ترین بحران‌های سیاسی، اقتصادی، انسانی و حقوق‌بشری در تاریخ معاصر خود روبه‌روست؛ بحرانی که نه‌تنها پایان نیافته، بلکه نشانه‌هایی از تشدید آن نیز دیده می‌شود. طالبان که پس از خروج نیروهای بین‌المللی خود را وارث کشوری آزاد شده معرفی می‌کردند، در نخستین ماه‌های قدرت وعده امنیت، عفو عمومی و حکمرانی معتدل دادند، اما واقعیت یک سال نخست حکومت آن‌ها، برای بخش بزرگی از جامعه افغانستان، به‌ویژه زنان، خبرنگاران، فعالان مدنی و اقلیت‌ها، تصویری کاملاً متفاوت رقم زده است.

حکومت بدون رسمیت؛ انزوا در سیاست خارجی

پس از گذشت یک سال، حکومت طالبان هنوز از سوی هیچ کشور یا نهاد بین‌المللی به‌طور رسمی به رسمیت شناخته نشده است. ناکامی در تشکیل دولتی فراگیر، نبود قانون اساسی مدون و تمرکز کامل قدرت در دست رهبران مذهبی و نظامی طالبان، از عوامل اصلی این عدم شناسایی عنوان می‌شود. طالبان عملاً مجموعه‌ای از فرمان‌ها را جایگزین ساختارهای حقوقی کرده‌اند؛ فرمان‌هایی که اغلب بدون شفافیت، بدون سازوکار پاسخ‌گویی و بدون مشارکت جامعه صادر می‌شوند. این وضعیت باعث شده افغانستان نه‌تنها در انزوای سیاسی قرار گیرد، بلکه امکان جذب سرمایه، بازسازی اقتصادی و تعامل عادی با جهان را نیز از دست بدهد.تحلیلگران سیاسی می‌گویند ادامه این روند، خطر تبدیل افغانستان به یک دولت منزوی و شکننده را افزایش می‌دهد؛ دولتی که نه از درون دارای مشروعیت مردمی است و نه در بیرون حمایت بین‌المللی دارد.

حقوق بشر؛ عقب‌گردی بی‌سابقه

مهم‌ترین و بحث‌برانگیزترین جنبه حکومت یک‌ساله طالبان، وضعیت حقوق بشر است. گزارش‌های متعدد نهادهای مستقل نشان می‌دهد که آزادی‌های مدنی در افغانستان به‌شدت محدود شده و بسیاری از دستاوردهای دو دهه گذشته از میان رفته‌اند. زنان و دختران بیشترین آسیب را متحمل شده‌اند. محرومیت دختران از تحصیل در مقاطع متوسطه و بالاتر، محدودیت شدید اشتغال زنان، الزام به پوشش و محدودیت‌های رفت‌وآمد، عملاً نیمی از جمعیت کشور را از حضور فعال در جامعه حذف کرده است. بسیاری از زنان شاغل در نهادهای دولتی یا خصوصی خانه‌نشین شده‌اند و فعالان حقوق زنان یا مجبور به ترک کشور شده‌اند یا در سکوت و ترس زندگی می‌کنند. کارشناسان این وضعیت را «یکی از شدیدترین اشکال آپارتاید جنسیتی در جهان معاصر» توصیف می‌کنند.

رسانه‌ها؛ سکوت اجباری

یکی از نخستین و آشکارترین قربانیان بازگشت طالبان به قدرت، آزادی بیان و رسانه‌های مستقل بود؛ حوزه‌ای که در دو دهه گذشته، با همه محدودیت‌ها و ضعف‌ها، به یکی از معدود عرصه‌های پویای جامعه افغانستان تبدیل شده بود. با تسلط طالبان، این دستاوردها در مدت‌زمانی کوتاه به‌شدت تضعیف شد و فضای رسانه‌ای کشور به‌سمت انقباض و خاموشی سوق یافت.

ده‌ها رسانه چاپی، شنیداری و تصویری به دلیل فشارهای امنیتی، قطع منابع مالی، یا اعمال مقررات سخت‌گیرانه تعطیل شدند. بسیاری از خبرنگاران و فعالان رسانه‌ای یا بازداشت و بازجویی شدند، یا با تهدیدهای مستقیم و غیرمستقیم مواجه گشتند؛ تهدیدهایی که نه‌تنها متوجه جان و آزادی آن‌ها، بلکه متوجه خانواده‌هایشان نیز بود. در چنین شرایطی، شمار زیادی از روزنامه‌نگاران ناچار به ترک شغل، مهاجرت یا پناه‌بردن به سکوت شدند.

طالبان با وضع دستورالعمل‌های مبهم و سلیقه‌ای، خطوط قرمز گسترده‌ای بر فعالیت رسانه‌ها تحمیل کردند. پوشش موضوعات «حساس» از جمله اعتراضات خیابانی، وضعیت حقوق زنان، نقض حقوق بشر، اختلافات داخلی طالبان یا بحران‌های اقتصادی و اجتماعی، عملاً ممنوع یا به‌شدت محدود شد. نتیجه این سیاست‌ها، گسترش خودسانسوری بوده است؛ وضعیتی که در آن خبرنگار پیش از آنکه با سانسور رسمی روبه‌رو شود، خود ناچار به حذف واقعیت‌ها برای حفظ جان و حداقل امکان فعالیت حرفه‌ای است.

این سرکوب رسانه‌ای تنها به حذف خبر محدود نمی‌شود، بلکه پیامدهای عمیق‌تری برای جامعه دارد. با بسته‌شدن فضای اطلاع‌رسانی آزاد، امکان نظارت عمومی، پاسخ‌گویی قدرت و طرح مطالبات اجتماعی از میان می‌رود. جامعه‌ای که صدای خود را در رسانه‌ها نمی‌یابد، به‌تدریج به انفعال، بی‌اعتمادی و ترس خو می‌گیرد و شکاف میان حاکمان و مردم عمیق‌تر می‌شود.

در سطح بین‌المللی نیز این سکوت تحمیلی اثرگذار بوده است. محدودیت دسترسی خبرنگاران داخلی و خارجی به اطلاعات مستقل، تصویر واقعی از وضعیت افغانستان را مخدوش کرده و رساندن صدای قربانیان به افکار عمومی جهان را دشوار ساخته است. به این ترتیب، سرکوب رسانه‌ها نه‌تنها حق بنیادین آزادی بیان را نقض می‌کند، بلکه به ابزاری برای پنهان‌سازی بحران‌ها و تداوم وضعیت موجود تبدیل می‌شود.

در نهایت، آنچه امروز بر فضای رسانه‌ای افغانستان حاکم است، نه فقدان رویداد، بلکه ممنوعیت روایت است؛ سکوتی اجباری که نتیجه فشار، ترس و حذف سیستماتیک صداهای مستقل است. تا زمانی که رسانه‌ها نتوانند آزادانه واقعیت را بازتاب دهند، جامعه افغانستان از یکی از مهم‌ترین ابزارهای آگاهی، مقاومت مدنی و تغییر مسالمت‌آمیز محروم خواهد ماند.

اقتصاد فروپاشیده؛ بحران انسانی فراگیر

افغانستان در سال نخست حاکمیت طالبان با یکی از عمیق‌ترین بحران‌های اقتصادی و انسانی تاریخ معاصر خود روبه‌رو شد؛ بحرانی که نه حاصل یک عامل واحد، بلکه نتیجه هم‌زمان فروپاشی سیاسی، انزوای بین‌المللی و نبود برنامه روشن اقتصادی است. سقوط حکومت پیشین و انتقال ناگهانی قدرت، چرخه‌های اصلی اقتصاد را از کار انداخت و اعتماد عمومی را به‌طور بی‌سابقه‌ای فرسوده کرد.

یکی از آشکارترین نشانه‌های این فروپاشی، موج گسترده مهاجرت است. میلیون‌ها جوان، متخصص و حتی خانواده‌های کامل، افغانستان را به مقصد کشورهای همسایه ترک کرده‌اند؛ مهاجرتی که نه‌تنها نشانه نبود امید به آینده اقتصادی است، بلکه خود به تضعیف بیشتر اقتصاد انجامیده و کشور را از نیروی انسانی ماهر و فعال محروم کرده است. این «فرار سرمایه انسانی» ضربه‌ای بلندمدت به توان بازسازی و رشد افغانستان وارد کرده است.

در سطح کلان، قطع یا کاهش شدید کمک‌های بین‌المللی، مسدود ماندن دارایی‌های افغانستان در خارج از کشور و فلج‌شدن نظام بانکی، اقتصاد را با شوکی ناگهانی مواجه کرد. بانک‌ها توان پاسخ‌گویی به مشتریان را از دست دادند، نقدینگی کاهش یافت و جریان عادی تجارت و سرمایه‌گذاری مختل شد. در چنین شرایطی، بنگاه‌های کوچک و متوسط تعطیل شدند و فرصت‌های شغلی، که پیش‌تر نیز محدود بودند، به‌شدت کاهش یافتند.

پیامد مستقیم این وضعیت، گسترش فقر و ناامنی غذایی در ابعاد بی‌سابقه است. میلیون‌ها نفر توان تأمین ابتدایی‌ترین نیازهای معیشتی خود را ندارند و وابسته به کمک‌های بشردوستانه شده‌اند؛ کمک‌هایی که خود نیز ناکافی، ناپایدار و مشروط هستند. افزایش شدید نرخ بیکاری، کاهش دستمزدها و سقوط قدرت خرید، خانواده‌ها را به انتخاب‌های دردناکی واداشته است؛ از کار کودکان و ازدواج زودهنگام دختران گرفته تا فروش وسایل خانه و دارایی‌های اندک برای زنده‌ماندن.

نظام‌های بهداشت، آموزش و خدمات اجتماعی نیز به‌طور هم‌زمان در حال فرسایش‌اند. کمبود بودجه، فرار نیروی متخصص، تعطیلی یا نیمه‌فعال شدن مراکز درمانی و آموزشی و قطع حقوق کارکنان، دسترسی میلیون‌ها نفر را به خدمات حیاتی محدود کرده است. پیامدهای این وضعیت به‌ویژه برای کودکان دچار سوءتغذیه، زنان باردار بدون مراقبت‌های پزشکی و سالمندانی که هیچ شبکه حمایتی ندارند، بسیار نگران‌کننده ارزیابی می‌شود.

در مجموع، بحران اقتصادی افغانستان تنها به کاهش درآمد یا رکود بازار خلاصه نمی‌شود، بلکه به بحرانی انسانی تمام‌عیار بدل شده است؛ بحرانی که کرامت انسانی را نشانه رفته و چشم‌انداز هرگونه ثبات و توسعه را در هاله‌ای از ابهام فرو برده است. تا زمانی که سیاست‌های اقتصادی شفاف، تعامل مسئولانه با جامعه جهانی و ساختارهای حداقلی حکمرانی شکل نگیرد، این فروپاشی نه‌تنها متوقف نخواهد شد، بلکه پیامدهای آن نسل‌های آینده را نیز تحت تأثیر قرار خواهد داد.

امنیت و ثبات؛ وعده‌ای که محقق نشد

طالبان بازگشت خود به قدرت را با شعار «برقراری امنیت سراسری» توجیه می‌کردند و آن را امتیازی بزرگ نسبت به سال‌های پایانی دولت پیشین می‌دانستند. آن‌ها مدعی بودند که با پایان‌دادن به جنگ و حذف درگیری‌های مسلحانه، زمینه ثبات، بازسازی و زندگی عادی مردم فراهم خواهد شد. با این حال، گذشت یک سال و انتشار گزارش‌های متعدد از سوی نهادهای حقوق بشری، رسانه‌ها و شاهدان عینی نشان داد که این روایت، فاصله زیادی با واقعیت میدانی دارد.

در عمل، شکل خشونت تغییر کرده اما از بین نرفته است. بازداشت‌های خودسرانه بدون حکم قضایی، ناپدیدسازی اجباری، برخوردهای خارج از چارچوب قانون با فعالان مدنی، روزنامه‌نگاران و منتقدان، و همچنین انتقام‌گیری از نظامیان و کارمندان حکومت پیشین، به بخشی از واقعیت روزمره تبدیل شده است. بسیاری از افراد صرفاً به‌دلیل فعالیت یا وابستگی گذشته، ناچار به زندگی مخفیانه یا ترک کشور شده‌اند.

اگرچه در مقایسه با سال‌های جنگ، صدای انفجارها و نبردهای گسترده کمتر شنیده می‌شود، اما این کاهش خشونت به معنای شکل‌گیری ثبات پایدار نیست. ناظران از «امنیت خاموش» سخن می‌گویند؛ وضعیتی که در آن نظم ظاهری نه از دل اعتماد عمومی و حاکمیت قانون، بلکه از ترس، سرکوب و حذف هرگونه مخالفت زاده شده است. در چنین فضایی، سکوت جامعه نه نشانه رضایت، بلکه نتیجه فشار و محرومیت از امکان اعتراض است.

برخورد خشن با تجمعات اعتراضی، حتی اعتراضات مسالمت‌آمیز زنان و شهروندان عادی، نشان می‌دهد که طالبان امنیت را نه به‌عنوان حق عمومی، بلکه به‌مثابه ابزاری برای کنترل جامعه تعریف می‌کنند. در غیاب سازوکارهای شفاف قضایی، رسانه‌های آزاد و نهادهای پاسخگو، امنیت به مفهومی شکننده و ناپایدار تبدیل شده است؛ امنیتی که هر لحظه ممکن است با تصمیم یک فرمانده محلی یا دستور یک مقام ناشناخته نقض شود.

در نتیجه، آنچه امروز در افغانستان دیده می‌شود، بیش از آنکه ثبات باشد، نوعی رکود اجباری و آرامش تحمیلی است. آرامشی که بهای آن، آزادی‌های اساسی، کرامت انسانی و احساس امنیت واقعی شهروندان است؛ بهایی سنگین که نشان می‌دهد وعده طالبان درباره امنیت، نه تحقق یافته و نه توانسته آینده‌ای مطمئن برای جامعه رقم بزند.

جامعه جهانی؛ میان تحریم و کمک‌های انسانی

واکنش جامعه جهانی به بازگشت طالبان به قدرت، در فضایی از تردید، نگرانی و محاسبه‌های سیاسی شکل گرفته است. در یک‌سو، اکثر کشورهای جهان و نهادهای بین‌المللی از به‌رسمیت‌شناختن حکومت طالبان خودداری کرده‌اند و با حفظ تحریم‌ها و محدودیت‌های دیپلماتیک، تلاش کرده‌اند از مشروعیت‌یافتن یک حکومت غیرپاسخگو و ناقض حقوق بشر جلوگیری کنند. در سوی دیگر، هراس از فروغلتیدن افغانستان به یک فاجعه انسانی تمام‌عیار، جامعه بین‌المللی را به ادامه حداقلی کمک‌های بشردوستانه واداشته است.

سازمان‌های امدادی و نهادهای وابسته به سازمان ملل تلاش می‌کنند با ارائه کمک‌های اضطراری — از غذا و دارو گرفته تا حمایت‌های محدود معیشتی — مانع گسترش قحطی، فروپاشی کامل خدمات عمومی و افزایش مرگ‌ومیر در میان اقشار آسیب‌پذیر شوند. با این حال، خود این نهادها بارها هشدار داده‌اند که کمک‌های بشردوستانه، جایگزین یک اقتصاد فعال و نظام حکمرانی کارآمد نمی‌شود و تنها می‌تواند از بدترشدن اوضاع جلوگیری کند، نه حل ریشه‌ای بحران.

این کمک‌ها همچنین با چالش‌های جدی مواجه‌اند: محدودیت‌های بانکی، موانع اداری، مداخلات طالبان در روند توزیع و ممنوعیت یا محدودسازی کار زنان در سازمان‌های امدادی، کارآیی برنامه‌های بشردوستانه را به‌شدت کاهش داده است. در نتیجه، بخشی از جمعیت نیازمند همچنان به این کمک‌ها دسترسی مؤثر ندارد و بار بحران بر دوش خانواده‌ها باقی می‌ماند.

در سطح سیاسی، بسیاری از کشورها و بلوک‌های بین‌المللی به‌صراحت اعلام کرده‌اند که هرگونه عادی‌سازی روابط یا کاهش تحریم‌ها مشروط به تغییرات واقعی و قابل راستی‌آزمایی در سیاست‌های طالبان است؛ به‌ویژه در حوزه حقوق زنان و دختران، دسترسی برابر به آموزش، تشکیل حکومتی فراگیر و احترام به آزادی‌های مدنی و رسانه‌ای. با این حال، سیاست‌های طالبان در عمل نه‌تنها هم‌راستا با این مطالبات نبوده، بلکه در مواردی محدودکننده‌تر نیز شده است.

این وضعیت، افغانستان را در برزخی پایدار قرار داده است: حکومتی که از مشروعیت بین‌المللی محروم است، اقتصادی که بدون تعامل جهانی قادر به احیا نیست، و مردمی که هزینه این بن‌بست سیاسی را با فقر، ناامنی و محرومیت می‌پردازند. در چنین شرایطی، شکاف میان تحریم سیاسی و کمک‌های انسانی همچنان پابرجاست؛ شکافی که اگر با یک راهبرد منسجم، مسئولانه و مبتنی بر حقوق مردم افغانستان پر نشود، می‌تواند این کشور را برای سال‌ها در چرخه بحران و وابستگی نگه دارد.

آینده‌ای مبهم برای کشوری زخمی

یک سال پس از بازگشت طالبان، افغانستان کشوری است گرفتار در چرخه‌ای از فقر، ترس، انزوا و ناامیدی. نه وعده‌های امنیت تحقق یافته، نه اقتصاد احیا شده و نه حقوق اساسی شهروندان رعایت شده است.کارشناسان هشدار می‌دهند ادامه این مسیر، خطر شکل‌گیری «نسل از دست‌رفته» را افزایش می‌دهد؛ نسلی که از آموزش، آزادی و آینده محروم مانده است

افغانستان امروز، بیش از هر زمان دیگری، در نقطه‌ای حساس ایستاده است: یا تغییر مسیر به‌سوی حکمرانی مسئولانه و تعامل با جهان، یا تعمیق بحران‌هایی که پیامدهای آن، نه‌تنها این کشور، بلکه کل منطقه را تحت تأثیر قرار خواهد داد.

 

نویسنده: نیما

افکار طالبانی؛ برقعی بر سر زنان افغان و آینده تاریک

0

طالبان در زمان مذاکرات تلاش میکرد چهره متفاوت تر از دوره قبلی خود به نمایش بگذارد. بارها ذبیح الله مجاهد، نعیم وردک و عباس استانکزی از این صحبت میکردند که طالبان در گذشته اشتباهاتی داشته که این بار تکرار نخواهند کرد. آنها آزادی رسانه و همچنین حق دسترسی زنان به کار و تحصیل را از موضوعاتی میخواندند که طالبان نسبت به آن تغییر دیدگاه پیدا کرده است. این گروه اما زمانیکه قدرت را به دست گرفت، اولین اقدام شان، حذف وزارت امور زنان از بدنه دولت بود. سریالی که با بستن مکاتب دخترانه تکمیل شد. آنها حضور زنان را به گونه ای تعریف کردند که عملا از تمامی کارها در امور اجتماعی و رفع نیازهای شان باید دست بکشند.

طالبان، زنان را از کارهای دولتی خانه نشین کرده و در بعضی موارد از آنها خواسته که یکی از اعضای مرد خانواده را معرفی کنند.

نقض قوانین طالبان در مورد لباس پوشیدن با مجازات سختی از سوی این گروه روبرو بوده است. دیگر محدودیت های جنسیتی طالبان در ارایه کمک های بشر دوستانه و پزشکی به زنان نیز مشکلات زیادی را به وجود آورده است. آمارها بار دیگر از افزاش مرگ و میر مادران هنگام زایمان را نشان میدهد. در مناطق مختلف گزارشهایی مبنی بر قتل پرستاران و فعالان زن وجود دارد. مقامات طالب در شماری از مناطق دختران را به زور به عقدشان درآورده اند.

زنان زیادی که با وجود دیدگاه های سنتی حاکم در افغانستان توانسته بودند درس بخوانند و در اجتماع فعال باشند از ترس طالب افغانستان را ترک کرده اند که این مسئله فقر فرهنگی در آینده را فربه تر نیز میسازد.

با اینکه جامعه جهانی در برابر سختگیری های طالبان در برابر زنان، واکنش نشان داده اند اما اقدام جدی دیده نمیشود.

بسیاری از کشورها به صورت غیر رسمی با طالبان در ارتباط اند. از جمله، قطر، ترکیه، ایران، روسیه و چین که هر کدام حتی قراردادهای اقتصادی با این گروه انجام داده اند.

زنان در ابتدای حضور طالبان تلاش کردند که با تظاهرات ها حقوق شان را مطالبه کنند اما با سرکوب سخت گروه خشن طالبان روبرو شدند. در حال حاضر افغانستان به سمت یک سیاه چالی در حرکت است که زنان بزرگترین قربانی آن است و با توجه به قوانین سختگیرانه طالبان به نظر میرسد که در آینده نزدیک تصویر روشنی از بهبود وضعیت زنان دیده نشود.

عدم حق دسترسی زنان به تحصیل، نسل‎های آینده را با مشکلات فرهنگی و اجتماعی بیشتری روبرو خواهد کرد زیرا بیسوادی زنان رابطه مستقیم با عدم پیشرفت جامعه و عدم پویایی نسل های بعدی دارد.

زنان در زندان بزرگی به نام افغانستان به سر می برند که اگر راه چاره ای پیدا نشود و آنان بیسواد باقی بمانند نسل بعدی افراطی تری خواهیم داشت.

آرمان‌های بشردوستانهٔ بشر‌دوست و رویای ناتمامش

0

آرمان‌های بشردوستانهٔ بشر‌دوست و رؤیای ناتمامش

داکتر رمضان بشر‌دوست از ولایت غزنی و از هزاره‌های افغانستان است. او که پس از ماجرای محمد محقق، وزیر پلان وقت، و اشرف غنی که در آن زمان وزیر مالیه بود، به‌عنوان یک هزاره و بر اساس تعلق قومی و البته تحصیلات عالی خود، از سوی کرزی به‌عنوان وزیر پلان مقرر گردید، ظرف مدت کوتاهی به‌دلیل تن ندادن به کرزی و نزدیکانش برای حاتم‌بخشی و به بهانهٔ طرح جنجالی انحلال سازمان‌های غیردولتی، وادار به استعفا شد. وی پس از استعفا با ایجاد خیمه‌ای در پارک شهر نو کابل، اقدام به دیدوبازدید با مردم نمود و توانست محبوبیت زیادی را در میان توده‌های مردم به دست آورد.

بشر‌دوست با افشاگری‌هایی که انجام داد، ساز مخالفت با تمام چهره‌های سیاسی، اعم از مجاهدین و غرب‌گرا، را نواخت و مدعی شد که تمامی رهبران سیاسی پول‌های گزافی را از دولت دریافت می‌کنند. به هر ترتیب، او پس از وزارت پلان، تبدیل به چهره‌ای محبوب در میان مردم شد. با شکل‌گیری پارلمان، او خود را برای اخذ صندلی وکالت مردم از ولایت کابل کاندید کرد و توانست بر این مسند تکیه بزند. با ورود به پارلمان، او که پایه‌های اجتماعی خود را محکم‌تر از گذشته می‌دید، انتقادهای بیشتری را نسبت به رهبران سیاسی و دولت انجام می‌داد و اقدام به کمک به فقرا و نیازمندان می‌کرد؛ کمکی که مدعی بود بخش اعظم حقوق و مزایای مالی خود را به آن اختصاص داده است. لازم به ذکر است نیازمندانی که او به آنان کمک می‌کرد، برخلاف بسیاری دیگر از به‌اصطلاح خیرین در افغانستان، تنها به یک قوم خاص اختصاص نداشتند و از تمامی اقوام ساکن در کشور بودند. گفته می‌شود که برخی از خیرین و ثروتمندان نیز در این امر او را یاری می‌کردند.

بشر‌دوست در انتخابات ریاست‌جمهوری نیز دوبار خود را کاندیدا کرد. هر بار به تمامی افغانستان سفر نمود؛ بدون تیم حفاظتی و امنیتی و مسائلی از این دست. او حتا به مناطق تحت سیطرهٔ طالبان نیز برای کمپین ریاست‌جمهوری خود مسافرت کرد. او پوسترهای انتخاباتی خود را به علاقه‌مندان و طرفدارانش می‌فروخت و مدعی بود از این پول برای چاپ دوبارهٔ پوسترهای تبلیغاتی استفاده می‌کند. گرچه او در انتخابات ریاست‌جمهوری پیروز نشد، اما رأی قابل توجهی را در هر دو انتخابات کسب کرد.

بشر‌دوست بارها و بارها و بارها این نکته را با تأکید فراوان مطرح کرده است که برخلاف تصور عموم مردم، که گمان می‌کنند توده‌های پشتون ساکن افغانستان از امکانات خوبی برخوردار بوده و پشتون‌های حاکم بر این سرزمین از آنان حمایت بی‌قیدوشرط کرده‌اند، این تصور خیال باطلی است. او مدعی بود که مردم پشتون افغانستان در زندگی خود به‌مراتب از دیگر ساکنان این سرزمین، رنجدیده‌تر، مظلوم‌تر و فقیرتر هستند. ذکر همین نکته بود که او به‌سادگی می‌توانست در مناطق تحت ادارهٔ حکومت طالبان رفت‌وآمد داشته باشد و حتا گفته می‌شد با فرماندهان محلی آنان گفت‌وگو کرده و از آنان می‌خواست که در انتخابات ریاست‌جمهوری به او رأی بدهند. این در شرایطی بود که رأی دادن عموم مردم بر اساس فتوای رهبران طالبان حرام اعلام شده بود و بسیاری از کسانی که رأی داده بودند، انگشت‌شان را قطع می‌کردند. اما بشر‌دوست بر اساس این ادعا که به پشتون‌ها نیز خدمت نشده است، از آنان می‌خواست که به او رأی بدهند و آنان نیز نه‌تنها با او کاری نداشتند، بلکه از او استقبال خوبی نیز به عمل می‌آوردند.

بشر‌دوست در حکومت ائتلافی غنی و عبدالله، که به آن «حکومت عین و غین» می‌گفت، نیز به‌شدت می‌تاخت. او که در دوره‌های بعدی نیز در پارلمان حضور داشت، بارها و بارها به‌خاطر این انتقادها از صحن مجلس اخراج شد که همین امر باعث محبوبیت بیشتر او در میان توده‌های مردم می‌گردید.

به هر ترتیب، پس از سقوط حکومت و روی کار آمدن طالبان، بشر‌دوست همچنان در کابل ماند. او که خود را به‌شدت معتقد به برابری معرفی کرده و تا حد زیادی نیز در میان مردم و حتا صفوف نیروهای طالبان مورد قبول واقع شده بود، گفته می‌شود که خانه‌نشین است. یعنی طالبان فردی مانند بشر‌دوست را که در طول دو دههٔ حکومت کرزی و غنی بر فساد تاخته و تبعیض را لگدمال می‌کرد، با وجود تحصیلات عالی، تخصص و تجربه، صرفاً به‌دلیل عدم تعلق به قوم پشتون خانه‌نشین کرده‌اند و از این تخصص و تجربه هیچ استفاده‌ای صورت نمی‌گیرد.

بشر‌دوستی که بارها و بارها و بارها این سخن را طرح کرده و با تأکید فراوان گفته بود که مردم پشتون نیز مانند دیگر اقوام ساکن کشور در فقر و فلاکت زندگی می‌کنند، اما باز هم کنار گذاشته شده است!

این در حالی است که سخنگویان و سردمداران طالبان بارها در رسانه‌ها از متخصصان افغان مهاجر خواسته‌اند برای آبادی وطن به کشور بازگردند و به امارت اسلامی بپیوندند و حتا برای دعوت از سیاسیون نیز کمیته و کمیسیونی تشکیل داده‌اند. صد البته که منظور طالبان از این اقدامات، در درجهٔ نخست، جنگ روانی و رسانه‌ای است تا به‌نحوی خود را در برابر جامعهٔ جهانی متفاوت از گذشته و «سفید» نشان دهند. قطعاً منظور آنان متخصصان غیرپشتون نیست؛ چراکه اگر چنین بود، از چهره‌ای مانند بشر‌دوست که در زمان حکومت کرزی و غنی سخنانش به نفع آنان بود استقبال می‌کردند و امروز که خود در قدرت‌اند، دست‌کم خبری از حضور بشر‌دوست در امارت اسلامی، نه به‌عنوان تصمیم‌گیرنده و نه حتا به‌عنوان مشاور، می‌بود. چرا؟ زیرا باور به پشتونیزم چنان در عمق وجود طالبان نفوذ کرده که به غیر از آن به هیچ چیز باور ندارند.

بگذریم از حضور سمبولیک و نمادین عده‌ای انگشت‌شمار غیرپشتون در امارت اسلامی که یقیناً صلاحیت واقعی نداشته و ندارند؛ نمونهٔ بارز آن ماجرای مفتی سید انورالحق خان، رئیس اوزبیک‌تبار دانشگاه جوزجان است. هنگامی که زبان اوزبیکی از تابلوی دانشگاه حذف شد، این رئیس دانشگاه بعداً اعتراف کرد که از این تصمیم اطلاعی نداشته است. وقتی یک رئیس دانشگاه از تعویض تابلوی دانشگاه خبر نداشته باشد، چگونه می‌توان انتظار داشت که در سمت خود دارای صلاحیت واقعی باشد؟ دیگر چهره‌های غیرپشتون امارت طالبانی نیز به همین گونه‌اند.

به هر ترتیب، رؤیای بشر‌دوست، افغانستانی عاری از تبعیض بوده و است. او تلاش کرد با کتمان گذشته و جنایت‌هایی که قدرتمندان پشتون بر غیرپشتون‌ها روا داشته‌اند، و با ادعای برابری و نامطلوب بودن وضعیت توده‌های پشتون، پلی برای از میان رفتن این پدیدهٔ شوم بسازد و با آرمان‌های بشردوستانهٔ خود، تلاش مضاعفی انجام دهد. اما نه‌تنها ناکام شد، بلکه حتا خود را مضحکهٔ عام و خاص ساخت. حضور امارت اسلامی و برادران ناراضی کرزی در ارگ، و فقرایی که بشر‌دوست از آنان دفاع می‌کرد، اکنون در قدرت مطلق نشسته‌اند و این خود ثابت کرد که تئوری «برادر بزرگ‌تر» همچنان در افغانستان جاری است. کم نیستند تحصیل‌کردگان زن و مردی که از گوشه‌وکنار جهان از این تئوری دفاع کرده و سنگ این امارت شوم را بر سینه می‌زنند.

اکنون افغانستان مانده است با مردمی که نه توان گریز دارند و نه جانی برای ماندن؛ دخترانی اسیر در چهار دیواری خانه‌ها، بشر‌دوست و آرمان‌های بشردوستانه‌اش، و رؤیایی ناتمام؛ همانند رؤیای میلیون‌ها انسان دیگر.

 

نویسنده: م.محمدی

طالبان؛ رواج بنیادگرایی در دانشگاه‌ها و ناامیدی دانشجویان از تحصیل

0

همه می دانیم دانشگاهها امروزه به عنوان جایگاه علم و دانش و فرهنگ، اثر بخش ترین نهاد در ترقی و پیشرفت است و انکاری در نقش پذیری­اش وجود ندارد. برون دادهای دانشگاهی در کشورهای اروپایی پس از دوران حکومت کلیساها موجب تحولات شگرفی گردید که آثار آن امروز در پیشرفت علم و دانش و همچنین فرهنگ بر جهان سیطره بخشیده است. در جنگی که بین علم و آموزه‎های خرافی روحانیون مسیحی که منجر به پایان قرون وسطا گردید، «این دانشگاه است که مهبط ظهور و بروز تطورات برای به حکومت نشاندن علم، نه فقط بجای ماوراءالطبیعه و متافیزیک، بلکه بجای خدا است. به این مفهوم که دانشگاه خاستگاه اصلی اندیشه نوین، با تمام بار فلسفی و زیر بناهای آنست که توانست بر تمام ارکان زندگی بشریت اروپا حاکم گردد.» و اربابان کلیسا نیز پس از اینکه چیرگی علم را بر اموزه های خود مسجل یافتند نه سر ستیز، بلکه گوشه گرفتند و پیشرفت علم و دانش و فرهنگ را به نهاد دانشگاهی واگذار کردند. این مسئله موجب گردید که سرعت پیشرفت دوچندان شود و سپس با پا گذاشتن  اروپائیان به هر گوشه جهان،  پنهان و آشکار،  ترویج  کامل آن را بر عهده گرفتند.

در افغانستان نیز ایجاد دانشگاه به تقلید از اروپاییان که یکی از مهمترین رویدادهای تاریخ کشور است با آنچه که در آنجا شکل گرفت و موجب کناره گیری روحانیون مسیحی شد تفاوتهای فراوانی دارد. عالمان دینی سنتی نگر بر خلاف دیگر کشورهای اسلامی نظیر مصر و ایران و همچنین کشورهای اروپایی که به تلفیق مدارس دینی و دانشگاهها پرداختند سر ستیز با نهاد دانشگاهی را در پیش گرفتند. با اینکه دانشگاه کابل در یک دوره جزء سرامدان دانشگاههای منطقه بود اما در دوره طالبان تاریک ترین زمان خود را پشت سر گذاشت.

با اینحال با شروع دوره حکومت دموکراسی در افغانستان در بخش تحصیلات عالی پیشرفت چشم گیری به وجود آمد. در قانون اساسی تعلیم تا درجه لیسانس حق هر افغان شمرده شد و مکلفیت برای دولت ایجاد گردید تا زمینه تحصیل به صورت رایگان فراهم شود.

اگر چه نهاد تحصیلی در افغانستان همواره با مشکلاتی همراه بوده و در دوره جمهوریت نیز مستثنی نبود اما با این حال دانشگاه‎ها رشد بی سابقه ای به وضعیت تحصیلی در افغانستان دادند.

در دوره جمهوریت برخورد سیاسی با دانشگاهها سبب شده بود که رنگ و بوی قومی بگیرد. برای همین مباحثی چون سهمیه بندی دانشگاهها مطرح بود و اساتید نیز با انگیزه های قومی انتخاب میشد و از ظرفیت افرادی با تحصیلات مدرن آنگونه که باید استفاده نمیشد.

پس از روی کار آمدن طالبان سیستم نیم بند موجود به مراتب اوضاع بدتری پیدا کرد. بسیاری از درسهای اساسی و تخصصی جایش را به دروس دینی داده است. شمار زیادی از اساتید دانشگاه، افغانستان را ترک کرده اند و طالبان افراد خودشان را که حتی سواد کافی هم ندارند گماشته اند.

نگرش غیر علمی و برخوردهای افراطی طالبان سبب شده که شماری از اساتید و دانشجویان انصراف دهند. طالبان کلاس های درسی دختران و پسران را جدا کرده، اساتید زن را اجازه تدریس نمی دهند. طالبان باورهای افراطی شان را بر دانشجویان تحمیل میکنند. آنها تدریس مضامین فقهی شیعه را ممنوع قرار داده اند و دروس دینی و قرائت افراطی از دین را بیشتر از دروس تخصصی ملزم ساخته اند.

با وصف این موضوعات و با وجود نگرش های موجود در وزارت تحصیلات عالی و دانشگاهها، آینده پیشرفت محیط های علمی در هاله ای از ابهام قرار دارد و اگر نگاه علمی و بدون تبعیض و تعصب به دانشگاهها صورت نگیرد با توجه به ارتباط مستقیم دانشگاهها با جامعه، نه تنها بهبودی در وضعیت کنونی خشونتها و تبعیض ها ایجاد نخواهد شد بلکه وضعیت رو به خرابی بیشتر خواهد گذاشت و بر ارقام انتحار و انفجار افزوده خواهد شد.

از این رو می طلبد که وزارت تحصیلات عالی منافع طولانی مدت کشور و مردم سرزمین پر از درد و رنج را قربانی منافع آنی و زودگذر قومی و قبیله ای نکرده و با نگاه دور اندیشانه برنامه ریزی جامع و کاربردی در راستای پیشرفت علم و دانش و فرهنگ فرزندان و آیندگان این مرز و بوم نماید.

سقوط جمهوریت و دریای مهاجرت نخبگان

0

سقوط جمهوریت و دریای مهاجرت نخبگان

سقوط کابل در ۱۵ آگوست ۲۰۲۱، نقطه عطفی تلخ و تعیین‌کننده در تاریخ معاصر افغانستان بود. این واقعه، نه تنها پایان جمهوری اسلامی افغانستان را رقم زد، بلکه موجی از فروپاشی اجتماعی، روانی و فکری را به دنبال داشت که ابعاد آن هنوز به درستی درک نشده است. با بازگشت طالبان به پایتخت، فضایی از خفقان و ناامیدی بر شهر سایه افکند. خیابان‌هایی که زمانی پر از هیاهوی توسعه، دموکراسی نوپا و تلاش برای آینده‌ای روشن بود، ناگهان ساکت و متشنج شدند. اما بزرگترین ضایعه این فروپاشی، نه در تغییر ساختار قدرت، بلکه در “تخلیه امیدها” نهفته بود؛ فرار دسته‌جمعی و ناگهانی نخبگان، دانشگاهیان، روزنامه‌نگاران، فعالان مدنی، متخصصان فنی، و نیروهای متعهد به دولت‌سازی که سال‌ها برای برقراری ثبات و توسعه در کشور تلاش کرده بودند. این فرار، به مثابه یک سکته مغزی برای پیکر نیمه‌جان افغانستان بود که ذخایر فکری، تجربی و انسانی‌اش را به خارج از مرزها سرازیر کرد. این سند تلاشی است برای تحلیل ابعاد این فاجعه، بررسی وضعیت نخبگان فراری و مرثیه‌سرایی برای فرصتی از دست رفته که آینده‌ای نامعلوم را بر ملت افغانستان تحمیل کرده است. سقوط کابل به سرعت برق اتفاق افتاد و این سرعت، فرصت برنامه‌ریزی و خروج ایمن را از بسیاری گرفت. وحشت از انتقام‌جویی‌های احتمالی، بازگشت به قوانین سختگیرانه گذشته، و از بین رفتن تمام دستاوردهای دو دهه گذشته، انگیزه‌های اصلی این مهاجرت فکری بود. “تخلیه امیدها” صرفاً خروج افراد دارای مدرک عالی نبود؛ بلکه فراتر از آن، خروج موتور محرکه توسعه و مدرنیته بود. دانشگاه‌ها، که ستون‌های اصلی آموزش عالی و پژوهش بودند، با موجی از استعفاها و مهاجرت‌ها مواجه شدند. اساتیدی که در رشته‌هایی مانند مهندسی، حقوق، پزشکی، اقتصاد و علوم انسانی تربیت یافته بودند، همگی به دنبال حفظ جان و آبروی خود، کشور را ترک کردند. تأثیر بر سیستم آموزش عالی شامل کاهش شدید کیفیت تدریس و انقطاع پژوهشی بود. آزادی بیان، یکی از شکننده‌ترین دستاوردهای جمهوری بود. با تسلط طالبان، رسانه‌ها به سرعت به ابزار تبلیغاتی تبدیل شدند یا تعطیل گردیدند. روزنامه‌نگاران تحقیقی و کسانی که برای دموکراسی مبارزه می‌کردند، از اولین گروه‌هایی بودند که هدف قرار گرفتند. با این اتفاق، مرگ حقیقت رخ داد و توانایی نظارت بر عملکرد حکومت و انتشار اطلاعات مستقل از بین رفت. دسترسی مردم به منابع خبری معتبر به شدت محدود شد. مهندسان، پزشکان متخصص، برنامه‌نویسان و کارمندان ارشد دولت که زیرساخت‌های حیاتی کشور را اداره می‌کردند، ناچار به ترک کشور شدند. این متخصصان، با دانش فنی خود، توانایی بازسازی و اداره امور مدرن را داشتند. این مهاجرت، یک حرکت برنامه‌ریزی شده برای کسب درآمد بهتر یا تحصیلات عالی نبود؛ بلکه یک واکنش بقایی بود. ترس از آینده، حس شکست جمعی و اندوه از دست دادن هویت حرفه‌ای، وزن روانی سنگینی را بر دوش این افراد نهاد. در کابل، پس از رفتن نیروهای امداد بین‌المللی و نخبگان، خلاء بزرگی پدیدار شد؛ خلاءای که با افزایش محدودیت‌های اجتماعی و بحران اقتصادی عمیق‌تر شد. بازگشت طالبان با اعمال فوری محدودیت‌هایی همراه بود که زندگی روزمره را به شدت تحت تأثیر قرار داد؛ از جمله توقف آموزش عالی برای زنان و خروج بسیاری از آن‌ها از مشاغل دولتی و خصوصی، و همچنین سرکوب فعالیت‌های هنری و رسانه‌ای. استقرار سیستم‌های جدید نظارتی، فضایی از ترس دائمی ایجاد کرد. سقوط دولت به معنای قطع ناگهانی کمک‌های بین‌المللی و مسدود شدن ذخایر ارزی بانک مرکزی افغانستان در خارج از کشور بود. سیستم بانکی دچار رکود شد و میزان گردش پول در اقتصاد به شدت کاهش یافت. با قطع سرمایه‌گذاری خارجی و کاهش ارزش پول ملی، نرخ تورم به اوج رسید و غذا و انرژی به کالاهای لوکس تبدیل شدند. با تعطیلی شرکت‌ها و نهادهای مدنی، نرخ بیکاری از مرز ۷۰ درصد عبور کرد. این شرایط، عملاً کابل را به شهری بدل کرد که فاقد زیرساخت‌های فکری لازم برای مقابله با بحران‌های پیچیده است. نخبگان مهاجر، که اکنون در کشورهای مختلف جهان پناه گرفته‌اند، با یک نبرد دوگانه روبرو هستند: سازگاری با زندگی جدید و حفظ پیوند عاطفی و فکری با وطن از دست رفته. بزرگترین مانع برای این افراد، “بی‌ارزش شدن مدارک” و “پایین آمدن جایگاه اجتماعی” است. استاد دانشگاه سابق، اکنون مجبور به کارهای خدماتی و غیرمرتبط با تخصص خود است. این شکاف عمیق بین سوابق تحصیلی و شغل فعلی، یک آسیب روانی جدی است. برای نخبگان، ارزش کار فعلی اغلب بسیار پایین است، زیرا رنج روانی ناشی از از دست دادن جایگاه اجتماعی، بر درآمد اندک غلبه می‌کند. اگرچه بسیاری از مهاجران از سطح سواد بالایی برخوردارند، اما چالش‌های مربوط به ویزا، اقامت دائم، و موانع زبانی، فرآیند ادغام شغلی را کُند می‌سازد. این نخبگان، حامل بار سنگین “حس وظیفه ناتمام” هستند. آن‌ها شاهد فروپاشی پروژه‌ای بودند که خود بخشی از آن بودند و غم عمیق از دست دادن جامعه، فرهنگ و زبان مادری با آن‌هاست. بسیاری از آن‌ها تلاش می‌کنند تا در خارج از کشور، شبکه کوچکی از فعالیت‌های فکری و رسانه‌ای را حفظ کنند تا صدای افغانستان را زنده نگه دارند. سقوط جمهوریت و مهاجرت نخبگان، یک ضربه مهلک به مفهوم “دولت‌سازی” در افغانستان وارد کرد. این واقعه نشان داد که نهادها، هرچند شکننده، به شدت به نیروی انسانی متعهد وابسته بودند. افغانستان اکنون از نظر فکری دچار “کویرزایی” شده است. بازسازی این ذخایر فکری، دهه‌ها زمان می‌برد، آن هم به شرطی که شرایط سیاسی و امنیتی کشور بهبود یابد. سقوط باعث شد حجم سرمایه انسانی در داخل کشور تقریباً به صفر برسد، در حالی که نیاز کشور به توسعه همچنان بالاست. این عدم توازن، تضمین‌کننده رکود و وابستگی شدید به کمک‌های خارجی و ساختارهای سنتی خواهد بود. کابلِ امروز، شهری است که در گذشته‌ای اجباری زندگی می‌کند. فقدان دیدگاه‌های انتقادی، علمی و مدیریتی، توانایی کشور را برای پاسخگویی به چالش‌های قرن بیست و یکم، به شدت تضعیف کرده است. نخبگان مهاجر، اگرچه در جستجوی فردایی نامعلوم هستند، اما امید دارند که روزی بتوانند با دانش و تجربه‌ای که اندوخته‌اند، به بازسازی کشوری کمک کنند که اکنون در سوگ آزادی و فرصت‌های از دست رفته خود نشسته است. این مهاجرت، نه یک پایان، بلکه یک فصل باز در داستان پرفراز و نشیب افغانستان است؛ فصلی که در آن، سرمایه انسانی کشور به صورت فیزیکی از متن جغرافیایی‌اش جدا شده است.

نویسنده: ابراهیمی